شنبه ی سخت



روز غربالگری و روز ویزیت دکترش بود تا صبحش بیدار بودم انقدر خسته بودم که نگو .همسرم امد دنبالمون با مامان فاطمه راهی خانه بهداشت شدیم خیلی شلوغ بود ما نوبت 3 بودیم بعداز انجام کارمون راهی بیمارستان شدیم دکتر دیر امد خواهرم زنگ زد که مهمان داریم خلاصه نوبت ما شد همین که دکتر دیدش گفت بستری !!!با تعجب گفتم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟گفت زردی دنیا رو سرم خراب شد طبق معمول گریه کردم حامد رفت دنبال کارای بستری ومنم گریه مامانم منو دلداری میداد براش 2روز نوشت که تبدیل شد به 3شب و4روز یادمه روز اخر التماس به دکتر کردم که مرخصمون کنه اخه منوامیر مهدی مامان فاطمه تو بیمارستان بابا حامد خواهرم همه کلافه بودند نگاه دکتر وقتی بهش گفتم از غروبای بیمارستان متنفرم یادم نمی ره !!!!کاره حامد شده بود رفت وامد از بیمارستان به خونه وبالعکس دلم براش می سوخت چند سایز کم کرده بود. مرخص شدیم من ومامان وامیرمهدی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!دوباره شنبه باید برویم چکاپ این دفعه هم زززززرررردددی دوباره بستری ولی یه شب با این تفاوت که مامان نبود وبجاش سارا که با هم زایمان کردیم بود با دختر نازش نهال(با همت) من فرداش مرخص شدم و سارا نه پس فرداش مرخص شد


شنبه ی سخت
