مسافر عجول ما

چهار شنبه شب رفتیم خونه مامان فاطمه و کلی پسمری با خاله هلاله و بابایی مامان فاطمه بازی کرد و خوابید تا صبح با صدای نگرانه مامانی بلند شدم رفتم بیرونه اتاق دیدم شبنم زن داداشم داره گریه میکنه گفتم چی شده گفت کیسه آبم پاره شده و میترسید که ......خلاصه مامان و داداشی بردنش بیمارستان و نیلا رو گذاشتن پیشه من اولش کلی گریه کرد و آخر هم خوابید منم چیزی بهش نگفتم و یواشکی تماس میگرفتم تا خبر بگیرم .......ساعت 10 بود که مامانم گفت بدنیا اومد و خدا رو شکر ..بازم جرات نکردم به نیلا چیزی بگم تا اینکه خاله هاش اومدن و بردنش بیمارستان ما هم با بچه ها هماهنگ کردیم و رفتیم دیدنش یه پسمریه ناز و شیرین باز هم خدا رو شکر بخاطر این همه نعمت های بزرگش ..............بعد با خاله هانیه رفتیم خیابان بهار برای خرید و بعد هم برگشتیم خونه وشام پسمریه من کلی خسته شد و بعداز بیقراری کلافه کننده خوابید. ******


مسافر عجول ما
