یه سفر کوتاه ولی شیرین
بابایی براش یه سفر کاری جور شد اونم به اااااصفهااااان.من از این موضوع خیلی خوشحال بودم آخه بعداز چند وقت یه مسافرت اونم با بابایی و پسمری خیلی خوب بود .ما قراربود ساعت 4 حرکت کنیم که نشد پسمریاز ساعت 2 بیدار شدو هی گریه کردو نگذاشت بابایی هم بخوابه تا کارهارو جفت و جور کردیم ساعت 4 بود وای همه جا شلوغ پلوغ بود همه مسیرها به سمت حرم مطهر بسته بود دیگه بابایی کلافه شده بود تا خلاصه راهی پیدا شدو از اون همه شلوغی خلاص شدیم .وسطای راه بابایی زد کنار تا استراحت کنه ولی مگه پسمری گذاشت
. از اونجایی که هم من و هم بابایی گرسنه بودبه پیشنهاد من صبحانه رفتیم ××مارال ستاره××که خدایی صبحانه هاش حرف نداره من که عاشقشم با اینکه پسمری اذیت کرد ولی خودمو خفه کردم
((بابایی هر وقت بخواد من رو راضی کنه که صبح زود بریم کاشان بهم قول صبحانه های اونجا رو میده ومنم با اینکه صبح زود برام سخته وووووووولی تسلیم میشم
))خلاصه ساعت 11 بود که رسیدیم به اصفهان(بابایی با دوستاش هماهنگ کرده بود که همه با اهل و اعیال بریم منزل یکی از دوستان مشترکشون که هر کدومشون یه کاری داشت و نمی تونست بیاد) ساعت نزدیک 12 بود که رسیدیم منزل آقای عابد .خیلی خانواده خونگرم و مهمان نوازی بودند یه دختر خوشگل به نام ((فاطمه یاس)) داشتند .خیلی خوب بود پسمری تا بابایی فاطمه یاس رو میدید کلی گریه میکرد........ بعداز ناهار و استراحتی کوتاه به میدون امام رفتیم که خیلی شلوغ بودولی پسمری با فاطمه یاس کلی بازی کردتا اینکه یکدفعه شروع کرد به گریه ونا آرومی یه جورایی
.......تا برگشتیم خونه و بعداز خوردن شام خوابوندمت.صبح بعداز خوردن یه صبحانه اونم از نوعه توپش راهی باغ پرندگان شدیم وکلی بابایی رو خسته کردی.((خوبیه این مسافرت این بود که این دفعه همش تو بغله بابایی آروم می گرفتیو من از این موضوع خیلی خیلی
.خلاصه تو راه برگشت بودیم که یکی از دوستان همکلاسی که از دیدن عکس بابایی و آقای عابد تو میدون امام اصفهان تو گروه وایبر به قکر اومدن افتاده بود تو اصفهان بود و آدرس خونه رو میخواست. چند دقیقه نگذشته بود که اومدن اوناهم یه پسمر دوساله شیطون بنام طه داشتن .بعداز مراسم آشنایی و خوردن ناهار والبته کمی استراحت آقایون رفتن بیرون و ما خانومها هم
آنقدربا هم صمیمی شدیم که نگو نپرس.....برای شب دوباره رفتیم میدون امام و بچه ها رو گذاشتیم پیش آقایون و رفتیم بازار وووواااای خیلی خوب بود تا اینکه بابایی زنگید بیاید دیگه
.......آمدیم و دوباره مهمون جدید دوتا دیگه البته مجرد آمده بودند.بعد رفتیم برای شام به یه رستوران سنتی که از بدو ورودمون پسمری شروع کرد به گریه گریه گریه واصلا قطع نمیکرد همه شاکی شده بودند وحتی کارکنان هم صداشون دراومدتا بلند شدیم و تو راه خوابید اونم چه خوابی
بعداومدیم خونه تا ساعت 3/30 هی حرف زدیم هی خندیدیم....صبح هم بعداز صبحانه راهی شدیم ..به خودم بود حالا حالا ها میموندم...توراه پسمری همش خواب بود وبعد که رسیدیم یه استراحت کوتاهی کردیم و بعدرفتیم خونه پدر بابایی حامد.................................................................. (((سفر کوتاهی بود ولی خیلی خوش گذشت . مامانی با مامانی فاطمه یاس و مامانی طه در ارتباط و دوستای خوبی برای هم هستیم.واز خانواده مهربون و مهمان نواز عابدی تشکر میکنم ان شاالله بتونیم جبران کنیم ))

......


بابایی پسمری رو نگه داشته تا مامان صبحونه بخوره....
میدون امام بابایی با پسمری وآقای عابد با فاطمه یاس مهربون
بیقراریهای پسمری
بعداز گریه و بازی خسته شدی و نشستی.....
باغ پرندگان با پسمریه شیطونه خودم
از پرنده ها میترسیدی.....

پسمری در حال ناز کردن برای بابایی

پسر گلم خسته شده آنقدر که تو بغله مامان و باباش بوده....
سایه بازی......
فاطمه یاس و پسمری
هی میرفتی پیش پدرو پسر نمیذاشتی باهم حرف بزنند....
معمولا از دست کسی چیزی نمیگیری ولی از این آقا پسره خوشت اومده بودو هی میرفتی پیشش.........
پسمری کلی خسته شد....
فاطمه یاس خیلی هوات داشت همش داد میزد خاله امیرمهدی رو بگیرو اگه بهش اهمیت نمیدادم گریه میکرد که خاله داره میفته بگیرش دیگه.....یا تو پارک تا امیر مهدی سمت قفس میرفت فاطمه یاس گریه میکرد که بگیرش خاله بگیرش و خلاصه بساطی داشتیم از دست این بچه ها




یه سفر کوتاه ولی شیرین
