امیر مهدیامیر مهدی، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 27 روز سن داره

امیر مهدی دردونه مامانی وبابایی

روز پدر

1393/2/28 12:50
نویسنده : مامان وبابا
178 بازدید
اشتراک گذاری

شنبه بابایی با عمه حمیده هماهنگ کردن که دور هم جمع شیم و کادو روز پدر رو هم بدیم چون سه شنبه پدر و مادر بابایی جایی دعوت داشتند و نبودن خلاصه شنبه بابایی آمد دنبلمون و آمدیم خونه و کارامون رو انجام دادیم و رفتیم خونه بابا بزرگت  علی کوچولو هم اونجا بود خیلی جالب بود که علی و یوسف با هم بازی میکردند ولی پسمریه من با فاصله از اونا سرگرم ور رفتن با میز تلویزیون بود هی بابایی صدات میزد و بازم اهمیتی نمیدادی خلاصه به غیر اون شب ما شب عید هم به دیدن بابای بابا حامد رفتیم ...... روز عید هم از صبح بابایی با پسر گلش بازی کرد و من بیشتر از همیشه خوابیدم و یه صبحانه ی توپ خوردیم و به اصراربابایی تو گرما رفتیم بیرون میخواست برای پسر گلش خرید کنه بعداز خرید برگشتیم و ناهار و بعد هم برای خرید کفش برای پسمریه خودم  رفتیم بیرون  خیلی گشتیم تا اونی که میخواستم پیدا کردم البته سایز پای پسمری نداشت یه سایز بزرگتر بودبا این حال بابایی  برات خرید و یه جفت کفش که خیلی به پات میومد هم خرید.تو مغازه که کفش رو پات کردو تعادل نداشتی و هی نوبتی پات بالا میگرفتی خود فروشنده هم از کار پسمری خندش گرفت . بعد که برگشتیم تو پارکینگ مگه ول میکردی بدون ترمز هی میرفتی و میخوردی زمین بابایی کلافه شد و دعوات کرد به زور آوردیمت خونه تا چند دقیقه گریه میکردی تا خلاصه ساکت شدی ....... با بچه ها هماهنگ کردیم که به جای سه شنبه همون پنج شنبه به دیدن بابایی برویم  ما هم چهارشنبه شب راهی خونه مامانی شدیم و بعداز ما خاله هلاله هم اومد پسمری تا بابایی حلما رو میبینه میپره تو بغلش (فقط عمو امر حسین رو دوست داری و حتی تو بغلش میخوابی) بعد هم تا دیر وقت بیدار بودی تا با هزار زحمت خوابوندمت و صبح که با صدای تلفن بیدار شدی همه رو هم بیدار کردی آنقدر نق زدی که مجبور شدم ببرمت تو پارک  تا هم یه چیزی بخوری هم بچه ها رو بیدار نکنی  یه ساعتی توی پارک با پسمری سر کردم دیگه حریفش نشدم و آمدیم خونه  دوست عزیزم الهام جون قراربود بیاد خونه مامانی تا بعداز یک سال همدیگرو ببینیم  مگه پسمری گذاشت پدرمو دراورد هم نق هی بهونه گیری  تا بابایی آمد دوسته منم رفت  با بابایی بردیمت پارک و بعد اومدیم کم کم بچه ها هم آمدند و یه شام خوب و عالی مثل همیشه و بعد شروع جشن کوچیک ما البته پسمریه من خواب بود که با سرو صدا بیدار شد و بعد دوباره خوابید ....امیدوارم  سایه ی پدر و مادر های مهربون همیشه رو سرمون باشه و همیشه سلامت باشند.ان شاالله.محبت

   روز پدر.....

 طبق معمول در حال گریه کردن....

  بعداز گریه......

  با سروصدای ما پسمری از خواب بلند شد......

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)