پسمری و رهام
جمعه صبح بود که من به رهام پیشنهاد دادم بیاد خونه ما تا شنبه شب که من باید برمیگشتم خونه مامان فاطمه. بعداز کسب اجازه از مامان و باباییش راهی خونمون شدیم اول رفتیم پارک چیتگر یه کمی دور زدیم و بعد اومدیم خونه ناهارو هم به پیشنهاد آق رهام پیتزا زدیم و بعد هم وسرگرم بازی با هم شدن خدا رو شکرپسمری با بودن رهام اصلا طرف من هم نمیومد و با من کاری نداشت .برای شام خونه پدر بابایی دعوت داشتیم اول که رهام نمیومد و هی میگفت شمابرید من خونه شما هستم ولی با اصرار حامد راضی به اومدن شد..خانواده بابایی بادیدن رهام کلی خوشحال شدن و یاد خاطرات خواستگاری افتادن که با شیرین زبونی هاش
خلاصه بعداز شام به اصرار رهام اومدیم خونه و بابایی حامد قول داد وقتی از سرکاراومد ببرشون پارک ..حالا مگه از صبح ول میکرد منو آقا حامد کی میاد؟؟؟؟بعداز ناهار خوابوندمشون تا بابایی اومدو باهم رفتیم پارک همه ی وسیله ها رو سوار شدند و بعد رفتیم یه دوری زدیم اومدیم خونه و شام خوردیم و بعد هم راهی خونه مامان فاطمه شدیم بعد بابایی رهام اومد دنبالش .... 




پسمری و رهام
