امیر مهدیامیر مهدی، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 28 روز سن داره

امیر مهدی دردونه مامانی وبابایی

عید غدیر

1393/9/10 15:23
نویسنده : مامان وبابا
213 بازدید
اشتراک گذاری

خدا رو شکر این عید غدیرهم عالی بود.امسال هم خواهرگلم هانیه زودتر اومد تا به من تو کارها کمک کنه و رهام و تیام سر پسمری رو گرم کردند تا من به کارام برسمدلغکبقیه خانواده هم تو ترافیک گیر کرده بودندو کلافه بودند آآآآآآآخه اتوبان خیلی شلوغ بود .فقط پسمری باتب کردن بی موقعش حالم رو گرفت .خوب بودو داشت با بچه ها بازی میکرد که متوجه گرمای بدنش شدم داشتم سکته میکردم  اااخه هی نق نق میکردو خوابش میومد بهش تب بردادم یه کم بهتر شدو بازی کرد مراسم کیک و کادو ها هم تمام شد ولی دوباره بی حال شد ......خیلی خیلی خسته بودم بابایی کمکم کردتا کمی خونه رو تمیز کردیم . فردا صبح بعداز صبحانه همش بی حال بودی ونق نق میکردی بابایی گفت ببریمت دکتر حسابی حالم گرفته بود.آآآآآآآآآآآآخه سه شنبه مراسم لیلا بود .بردیمت بیمارستان میلاد . خیلی شلوغ بود نوبت ما که شد دکتر تا دست زد به تو گفت نمونه گیری گفتم چی دکتر...گفت آآزمایش خون....منو میگی داشتم غش میکردم اصلا دیگه هیچی نمیشنیدمسوالوای خیلی بد بود وقتی رفتیم برای نمونه گیری آآآآآآنقدر گریه کردم که بابایی اومد تورو گرفت و خودش نگه ات داشت .آاانقدر که من گریه کردم تو نکردی ..... بابایی میگفت فکر میکنی پسمر من مثله تو ترسووووووووغمناک خلاصه تو ماشین نشستیم تا جواب حاضربشه بابای رفت سر زدو گفت حاضره ... داشتم سکته میزدم تا ببینم دکتر چی میگه همش میترسیدم بگه بستری بشی و همه اون روزایی که با رهام تو بیمارستان داشتم جلو چشمم بود....شیفت دکترا عوض شده بود و دکتر کلی دارو نوشت و گفت دوشنبه بیاریدش دوباره....با کلی خوشحالی برگشتیم خونه مامان اینا از عروسی برگشته بودند و نوژا هم حالش خوب نیودو تب داشته حالش بد شده بود ...من دارو هارو حاضر کردم که به پسمری بدم یه دفعه دستم خورد به سینیه چای و همه با هم خورد شد بابایی عصبانیعصبانیعصبانی ساعت 1 نیمه شب با عصبانیت رفت تا دوباره داروخانه تا دارو ها رو بگیره.داروها رو نخورده سرتا پای منوسبزحالم از خودم گریهخیلی بد بود خیلی

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)