جا موندم
پسمریه بد اخلاقم خیلی وقته که از نوشتن جا موندم همش تقصیر خودته خب اصلا موقعی که بیداری مهلت نمیدی وقتی هم که خوابی من مجبورم تند تند به کارههای خونه برسم .مهم نیست تا اونجایی که یادم باشه برات از چند ماه قبل مینوسم...........1 تو ماه آآآآآآآآآآبان الهام جون اومد خونمون واز موقعی که اومد تو بیقراری و گریه کردی تا موقعی که رفت 2تولد یوسف بود و ما رفتیم تولدش خیلی پسر خوبی بودی وباعث تعجب من و بابایی شدی ولی همین که شب رسیدیم خونه مامان فاطمه بد جوری تب کردی و این آآآآآآآغاز یه مریضیه طولانی و بد بود
هر کاری میکردم تبت پایین نمیومدو همش گریه میکردی و اشتها به غذا نداشتی تو سه روز سه بار دکتر عوض کردیم تا آخر دکتر خودت متوجه ی مریضیت شد و وقتی از مریضیت برام گفت همون جا گریه کردم بهم گفت این مریضی خیلی دردناکه و هیچ مسکنی هم براش نیست بچه گرسنه است ولی بخاطر درد ش نمیتونه چیزی بخوره.....خلاصه بعداز دو روز مصرف دارو و کمی بهتر شدنت اسهال شدی که دوباره دکترو دارو یه جورایی پدرم درومد تا خوب بشی


جا موندم
