مهمونی عمه حمیده
پنج شنبه رفتیم خونه مامان فاطمه مثل همه پنج شنبه ها آش می پختند خیلی شلوغ پلوغ بود خاله زری وخاله مریم آمدند خیلی خوش گذشت کلی خندیدیم ناهار دور هم بودیم.بابا حامد هم بعداز سر کارش رفت بیرون تا شب نیامد ما هم با نوژا ونیلاوخاله ها با هم بودیم کم کم موقع شام بود که شوهر عمه حمیده زنگید که فردا خاله و دختراش جمع اند خونه ما شما هم بیاید بابایی با من مشورت کردو بخاطر کارش جواب رد داد ولی تا صبح دلش اروم نگرفت اول یه سری به کارش زد وبعد آمد دنبال من با خاله حسنیه ونوژا رفتیم خرید آخه من نه لباس برای تو و نه خودم نیاورده بودم (البته به نفع ام شد) بعدآمدیم و حاضر شدیم و رفتیم . روی لباس تو بابی اسفنجی بودخیلی خوشگل شده بودی به چشم من.همه بودند خاله بابا حامد دختر خاله هاش مامان بزرگ بابایی دختر دایی بابا حامد که تازه ازدواج کرده خیلی خوب بود تو هم برعکس همیشه که بیقراری خوابیدی اونم چند ساعت !!!!!!!!!همه بهم می گفتند که صدای این بچه در نمیاد همش خوابه!!!!! یه جورایی مامانتوضایع کردی تا سر شام که بیدار شدی یه چشمه ای نشون دادی .شب آمدیم خونه مامان فاطمه وخوابیدیم............................................. مهمونی خوبی بود کلی هم کادو گرفتی که منم با تو شریک***********


مهمونی عمه حمیده
