چشم های زیبای پسمر من
پسمر طلای من ،بعداز آمدن از کاشان و استراحت کوتاهی متوجه قرمزی چشماش شدم ولی با خودم گفتم شاید دستش رو زده به چشماش ،ولی وقتی از خواب بلند شد قرمزی تبدیل شده بود به یه ورم بزرگ که پسمری نمی تونست چشمای قشنگشو باز کنه ودور چشماش پر بود از عفونت،تا دیدم اوضاش انقدر خرابه حامد رو صدا کردم و سر شام وقتی همه بچه ها سر سفره بودند لباس پوشیدم و راهی شدم باباعلی اصرار میکرد شام بخورید بعدا ولی من نمی تونستم........خلاصه بگم آنقدر بابایی حول کرده بود که راه رو اشتباه رفت خدا رو شکر زیاد شلوغ نبود و زودی نوبت ما شد دکتر گفت تا سه روز بعد از مصرف دارو ها اگر خوب نشد حتما به دکتر چشم پزشک مراجعه کن بابایی دارو ها رو گرفت و آمدیم مامان فاطمه ی مهربونم بیدار مونده بود البته چند بار زنگیده بود ولی متوجه نشده بودم!!!تا صبح دارو ها رو استفاده کردم ولی صبح وقتی بلند شدم تا بهت شیر بدم سکته کردم خیلی بد شده بود با این حال ادامه دادم تا بابایی از سر کار بیاد و با هم رفتیم پیش دکتر نعمت الهی بین مریض بودیم ولی با کمک گریه هاو بیقراریهات که صدای همه رو درآورد حتی دکتر،(گریه هات یه جایی به کار آمد)وقتی معاینه کرد گفت عفونته واون یکی چشمش هم میگیره و قطره وپماد دادو گفت اگه خوب نشد یه هفته دیگه بیاریدش و بعد هم شمارو گذاشتم خونه مامانی و خودم با بابایی راهی درمانگاه شدم خدارو شکر کسالت منم برطرف شد و باهم راهی خونه شدیم و فرداش چشم راستت هم مبتلا شد بابایی رو حساب کاری که برای دکتر سال گذشته انجام داده بود زنگید به دکتر و ایشون هم ادامه دارو رو تجویز کرد.....بعداز چند نوبت مصرف دارو ها چشمای قشنگت بهتر شد و وقتی میخندی چشمات هم می خنده مثله نه مثالی برای این همه زیبایی نیست (باور نکن!!!به چشم من اینطوریه) بسته از مریضی بذار برات از خبرای خوب بگم مثلا اینکه عمه حانیه با پسمر خوشگلش دارند میایند طهران و از این به بعد اینجا زندگی می کنند چون کار عمو حجت درست شده و به زودی زود دوباره مثل قدیم دور هم جمع میشیم ..........دیگه که مهمونی عمو بابایی نمی تونیم بریم چون بابا دیگه مرخصی نداره وپاش هم خیلی درد میکنه ولی مامانی وبابایی باباحامد رفتند یوسف هم میره قسمت ما نشد ....
الهی مامان فدای اون چشمای قشنگت بشه *****



چشم های زیبای پسمر من
