واکسن چهارماهگی عسل مسله من
صبح روز شنبه بابایی ومامان فاطمه با هم پسمری رو بردند من هم موندم خونه،بابایی دو سه بار زنگید که خیلی شلوغه ومانفر ٤٠ هستیم ودلش برای کارش شور میزد خلاصه بعداز گذشت٤٥/١ آمدند بابایی فوری رفت وپسمری هم خواب بود منم کسل بودم کنار پسمری خوابیدم که خوابیدم وقتی بلند شدم تا قطره ی پسمری رو بدم احساس سستی میکردم ودوباره خوابیدم.با صدای مامانم بیدار شدم وپسمری رو چک کردم وناهارو خوردم وباز هم خوابیدم کنار پسمری وقتی گریه می کرد حس نداشتم بلندش کنم خیلی بی حال بودم خلاصه هر طور که بود گذشت تا اینکه فردا راهی خونه خودمون شدیم تازه فهمیدم که مریض شدم اونم چه مریضی؟؟؟؟دوست داشتم فقط بخوابم .اول فقط کسل بودم ولی بعد گلو درد...........اضافه شد وپسمری هم مثل من بود با فرق اینکه من دوست داشتم بخوابم وپسمری دوست داشت گریه کنه ونق نق کنه اصلا حریفش نمی شدم و به اجبار بابایی یه دکتر هم رفتیم که گفت چیزی نیست ولی خودم کم آوردم و راهی خونه مامان شدم اوضام خیلی بهم ریخته شده بود اول پسمری رو بردم دکتر ش بعد خودم رفتم خدا رو شکر واسه پسمری جزئی بود و ولی من نه دو شب توتب سوختم چون آمپول نزدم یعنی ترسیدم،دوره بیماری طولانی تر شد.ولی بازهم خدا روشکر بهتر شدم خیلی سخته مامان باشی ومریض شی خدا نصیب نکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 
مامانی قربونت بره عشقی.


واکسن چهارماهگی عسل مسله من
