تولد بابا بزرگ
عمه حمیده زنگ زدو برای افطار وبعد هم گفت تولده،باتعجب پرسیدم تولد کی؟؟؟گفت بابا ....هم میهمانی ماه رمضان بود هم تولد بابا خلاصه من وپسمری با ،بابایی حامد صبح زود به خونه مامان فاطمه رفتیم البته بابا رفت سر کار مامانی قرار داشت که بره جایی ،بخاطر ما میخواست کنسل کنه نگذاشتم و فرستادمش رفت.. تا آمدن بابایی کلی باهات بازی کردم وخسته شدی و خوابیدی بابا که آمد خواستم حاضرت کنم نگذاشت دلش نیومد وهمین باعث شد که کلی غر بشنوم ازبابایی چون همت ترافیک بود خلاصه رسیدیم و افطارو بعد هم تولد و اینو بگم که پسمری کلی همه رو کلافه کردی آنقدر گریه کردی که از این دست به اون دست شدی هیچ فایده ای نداشت و بابایی بازی شو ول کردو حاضر شدیم به سمت خونه مامان فاطمه وای اون موقع شب هم ترافیک ،،،تو ماشین هم کمی بیقراری کردی و بعد بیهوش شدی وخوابیدی...................


تولد بابا بزرگ
