تولد بابایی وعمه
یه هفته میشه که میذارمت تو روروئک ، اولش دوست نداشتی و گریه میکردی ولی حالا تا موقعی که خسته نشی در نمیارمت ...تولد بابایی وعمه حمیده نزدیک بود و منم کادو بابایی رو بهش دادم و فقط مونده بود کیک که اونم قرار شد ٥ شنبه خونه مامان فاطمه بگیرم...از شنبه با دوست گلم قرار استخر گذاشته بودیم از بعداز افطار تا ساعت ١١ شب همه کارامو انجام دادم تا روز دوشنبه بشه و من برم خونه مامان فاطمه و بعد افطار پسمری پیش حامدو مامان بمونه تا من بیام تا اینکه روز یکشنبه؟؟؟؟؟؟ حامد طبق معمول زنگیدو حال و احوال بعد گفت که فردا شب مهمون داریم !!!!!!!!!!!منم گفتم فردا من نیستم پس فردا....گفت نه فردا ................. اول زنگیدم به الهام وقرارمونو کنسل کردم و بعد هم تمیزی خونه وبعد در فکر افطاری وشام. بابایی که اومد رفتیم خریدو بعد هم شام فردا شب رو حاضر کردم البته عمه حانیه رو هم دعوت کردم،،مامان وبابای حامد رفته بودند کاشان ونبودند ...صبح روز دوشنبه مثل همیشه زود بیدار شدی منم به کارام رسیدم می دونستم مهمان ها دمه افطار میایند آروم آروم به کارام رسیدم وبابایی اومد کمکم کرد سفره افطار رو هم چیدیم تا اینکه آمدند افطار وشام باهم بود خوردند و بعد میوه وکیک وکمی غیبت واما پسمری دوباره شروع کرد به گریه وبیقراری آنقدر منو خسته کردی که نگو آخرش هم بابای یوسف خوابوندت،چون با صدای تو علی و یوسف هم بیدار میشدندتا ساعت ٣نصفه شب این میهمانی ادامه داشت حتی قرار مسافرت گذاشتند اونم چه مسافرتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟




تولد بابایی وعمه
