امیر مهدیامیر مهدی، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره

امیر مهدی دردونه مامانی وبابایی

مسافرت مارکوپلویی

1392/6/10 14:12
نویسنده : مامان وبابا
150 بازدید
اشتراک گذاری

چی بگم ازاین مسافرت!!!!!!!!!!!اول قرار بود ٥شنبه باشه بعد شد ٤شنبه  دوباره شد ٥شنبه ودر آخر شد ٤شنبه از اول مسافرت معلوم بود دیگه.....چهارشنبه من ساک وحاضر کردم و منتظر حامد شدم ،وقتی اومد پسمری رو بردیم حمام و بعد هم ساکهارو داخل ماشین گذاشتیم و با زبون روزه راهی مزرعه شدیم عمه حمیده از صبح رفته بودند عموی یوسف هم انجا بود که بعداز افطار رفت بعد هم ما راهی پیتزا دلفین شدیم حرف نداشت بعداز شام دوباره به مزرعه برگشتیم وخواب اونم چه خوابی تا صبح من وعمه نخوابیدیم پشه های مزرعه پدرمونو درآوردن ساعت ٥ حرکت بود تو راه صبحانه خوردیم وبعد اراک و بروجردو خرم آباد ............ هواش با طهران هیچ فرقی نداشت گرم گرم بود اول جا گرفتیم و بعد ناهار وبعد استراحت و بعد بابای یوسف زنگیدکه بریم بگردیم حاضر شدیم تا بریم قلعه ی فلک الفلاک ،امان از آدرس دادنشون افتضاح ..........تازه با بچه کلی را رفتیم درش بسته بود مجبور شدیم بریم بازارچه ی محلی که آنقدر پسمری اذیت کرد برگشتیم بعد رفتیم شهربازی ودر آخر دوباره شام اونم از نوع فست فود.صبح بعداز صبحانه ی مفصل رفتیم به دیدن قلعه که داخلش هم موزه مردم شناسی بود خیلی گرم بود کلافه بودی وگریه میکردی  من وبابایی خسته شده بودیم تا خوابت برد یوسف هم خوابید تو کالسکه بود پدر ومادرش رفتند عکس بگیرند منو بابایی ویوسف همه فکر میکردند دو قلو هستید وهی ماشاالله میگفتند نظر میدادن تا اینکه یه خانمی آمدو تورو خواست بغل کنه منم دادم ولی بعد بابایی شاکی شد.....بعد از دیدن موزه راهی آبشار بیشه شدیم که نگو نپرس ٢ساعت تو راه بودیم تا رسیدیم اما آنقدر شلوغ بود که پیاده هم نشدیم بعدتو راه حال م بد شدو بابایی نگه داشت وپسمری هم بعداز سه روز شکمش کار کرد اونم وسط بیابون خیلی بد بود هنوز تموم نشده یوسف خرابکاری کرد کلی خندیدیم وبعد راهی الیگودرز شدیم ناهارو شام یکی شد شب رو همون جا هتل و رستوران آسمان موندیم واز صبح بگم یه صبحونه توپ خوردیم از اونایی که مامانت خیلی دوست داره......بعد هم خواستیم بریم آبشار سفید که گفتند شلوغه و پیاده رویش زیاده بی خیال شدیم و راهی خمین شدیم خیلی خوش آب و هوا بودوبعد محلات شهرگل وزیبا که خیلی تمیز بود ناهارو خوردیم و بعداز چایی راهی طهران شدیم وسط راه با عمه حمیده و یوسف خداحافظی کردیم چون راهمون جدا شد شب ساعت ٢٢رسیدیم خونه مامان فاطمه نوژا جونی هم بود کلی ذوق کرد .سفر خوبی بود  اونم با پسمری من.

 

موزه مردم شناسی.

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)