آتلیه
ابعداز واکسن شش ماهگیت تصمیم گرفتیم که پسمری رو به آتلیه ببریم ولی هر دفعه کاری پیش میمد وکنسل میکردیم خلاصه قرار بر این شد که جمعه صبح بریم دمه خونه عمه حمیده واز اونجا با هم بریم به آتلیه،صبح زود بابایی منو بیدار کردو با هم صبحانه رو خوردیم وراهی شدیم ،،،رسیدیم خونه عمه یه چند دقیقه نشستیم وبعد رفتیم ،حدس شو میزدم هی گریه کردی ونگذاشتی لباس تنت کنم وتا بابایی حاضر شد با پسمری عکس بگیره خوابت برد
بابایی
شدوبعداز اتمام کار برگشتیم خونه عمه وناهارو اونجا بودیم بعد به پیشنهاد بابایی یوسف رفتیم دماوند خونه عموی یوسف وشام اونجا بودیم یه خونه باغ زیبا برای آخر هفته همه اعضای خانواده بود که خیلی هم سرد بود .پسمری خوابیدو ما شام رو خوردیم و بعدراهی خونه شدیم وقتی رسیدیم خونه مامان فاطمه ساعت ٢/٣٠ نیمه شب بود خیلی خسته شدم آتلیه همه ی جونم رو گرفت مخصوصا با بد اخلاقی های پسمری..................


اینا عکسای آتلیه نیست........


آتلیه
