امیر مهدیامیر مهدی، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه سن داره

امیر مهدی دردونه مامانی وبابایی

چه تلخ بود اون شب ................

1392/8/17 21:00
نویسنده : مامان وبابا
137 بازدید
اشتراک گذاری

از صبح بابایی حامد هی پیگیر بود تا من ساکا رو حاضر کنم و وسایله پسمری رو بچینم ولی آنقدر کار داشتم که نگو .........سر ظهر وقتی به بابایی گفتم که هنوز وسایل رو حاضر نکردم عصبانی شد.........هر کاری میکردم جور در نمیومد نمی دونم چرا!!!!!!!!!تا این بابایی از سر کار آمدو بردیمت حمام و خوابت کردم و شام رو خوردیم و با هم وسایل رو حاضر کردیم و قرار بود ساعت حرکت رو بابایی یوسف خبر بده،داشتیم چایی میخوردیم و در مورد عروسی صحبت میکردیم باب حامد گفت امروز هر وقت با بابایی یوسف تماس گرفتم سر شلوغ بود و وقت صحبت کردن نداشت  و خیلی خوشحال بود (آخه عروسیه دوست قدیمی وچندین سالش بود) و در همین حین بابایی یوسف زنگید هنوز چند کلمه ای صحبت نکرده بودند که بابایی رنگش پرید و یه جوری صحبت کرد رفتم جلوش پرسیدم چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟انگار صدام رو نمی شنید ........منم میگفتم : حامد  حمیده چیزیش شده ؟؟؟؟یوسف افتاده /؟؟؟؟؟؟ جوابمو نمی داد ........تا اینکه تلفن رو قطع کردو گفت: نه ،،،تا فهمیدم دلم لرزید ........اتفاق تلخ و بد  تصادف ....اونم شب عروسی.........ماشین تریلی افتاده بود روی ماشین عروس و داماد و............تا صبح منو حامد پیگیر بودیم اول امیدی به زنده بودن عروس نبود ولی بعداز بیرون آوردنش متوجه شدند که خدا روشکر زیاد صدمه ندیده ولی آقا داماد با این که سطح هوشیاری بالایی داشت  تا صبح بیشتر دوام نیاورد ...... داماد (آقای پیمان) رفت و با این رفتنش دل همه رو سوزوند روحش شاد  و یادش گرامی باد....................

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)