یه روز خوب با دوستان مامان
خلاصه بعداز چندبار برنامه ریزی برای دیدن هم و کنسل شدنش اینبار نژلا جون همچی رو اکی کردو برنامه برای روز 5شنبه شد .هوا برفی بود بابا حامد هی منصرفم میکرد ولی من خیلی وقت بود که دوستانم رو ندیدم اصرار منو دید بی خیال شد از شب قبل اومدم خونه مامان فاطمه ساعت 11.30 با لیلا قرار گذاشتم که اونم بد قولی کرد و من با پسمری و بابایی رفتیم بابایی منو رسوند و خودش رفت سر کار ....چی بگم از پسمری خیلی غریبی میکرد اعصابم رو بهم ریخت تا سر سفره روی شونه های مامان نژلا جون خوابش برد تا خوابید خونه آروم شد ما با خیاله راحت اناهار خوردیم بیدار که شد به پیشنهاد من با بچه ها رفتیم به پاساژ پردیس زندگی که چند قدمیه خونه دوستمون بود بیچاره کل راه پسمری رو بغل کرده بود و این رو هم بگم که من فراموش کردم به بابایی بگم ............. وقتی برگشتیم خونه خواهر ومامانه گل لیلا جون ما رو رسوندن خونه مامان فاطمه وووووووووودیدن قیافه عصبانی بابایی دیدن داشت یه جورایی .................بیخیال خیلی خوب بود راستی اینو بگم که دوسته مهربونه مامانی لیلا ممکنه از پیشه ما بره وقتی بهم گفت بغض کردم و داشتم از غصه میترکیدم برای ازدواج میره استرالیا و .............من که خیلی خیلی دوستش دارم امیدوارم هرجا که هست خوب خوش باشه ........


یه روز خوب با دوستان مامان
