دفتر خاطرات مامان
پسمری من هم مثل لامیا دفتر خاطرات دارم اونم نه یه دونه بلکه چنتا از آن موقع که جمله سازی یاد گرفتم یعنی کلاس دوم به بعد دفتر خاطرات دارم حتی از دوران طلایی عقد با بابایی/ازدواج وسالهی بعداز آن الان که داشتم دفتر سال ١٣٩١ رو میخوندم خاطرات خرید بی بی چک بدون اینکه کسی بفهمه حتی بابایی خیلی جالبه البته بعدا میفهمی که نمیشه چیزی رو از بابا قایم کرد..................................................٦/تیر/٩١ اون شب خونه خاله هانیه دعوت بودیم خاله هلاله هم بود به اونا بی بی چک و نشون دادم وگفتم خیلی خوشحال شدند ولی بابا حامد صبح زود منو برد آزمایشگاه وآزمایش خون .می دونست من میترسم و کلی برام خندید قرار شد جواب رو بگیرم ولی تا آماده شدن جواب کچلم کرد منم تسلیم شدم و جواب رو تلفنی گرفتم ولی بازم قانع نشدو رفتیم گرفتیم وبا یه جعبه شیرینی تر رفتیم خونه عزیزم مامانه گلم خیلی خوشحال شد...................همه ی وقایع دقیق نوشتم از اینکه چنتا دکتر عوض کردم از اینکه اول کجاها رفتم مسافرت با عمه حمیده ودختر خاله بابایی/حالات بد و ویار بد من دوست ندارم برگرده ولی آی میخوابیدم تا ساعت ١٣ ظهر میخوابیدم بعد بلند می شدم یه چیزی می خوردم دوباره می خوابیدم خیلی حال می داد ................روز سونو گرافی و تعیین جنسیت که دکتره منو حسابی ضایع کرد ومنم بدونه اینکه به روی خودم بیارم آمدم بیرون آقای بد اخلاقی بود آمدم به دکترم گفتم همکارتون داشت منو می زد چقدر بد اخلاقه دکترم خندید وگفت عیبی نداره بعداز مدتی فهمیدم که همسر دکتره وقتی فهمیدم خیلی خجالت کشیدم ......خلاصه دفتر خاطرات من پراز سوتی هایی که دادم ؟؟؟؟؟؟ اینو بدون اگه من دیر به دیر به وبلاگت سر می زنم بخاطر مشغله نیست بلکه خاطراتم رو توی دفترم مینویسم و وبلاگ رو به اصرار خاله های گلت درست کردم وسعی میکنم مطالب جالب رو برات بنویسم
پهلون خلیل من


دفتر خاطرات مامان
