امیر مهدیامیر مهدی، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 27 روز سن داره

امیر مهدی دردونه مامانی وبابایی

مهمونی عمه حمیده

پنج شنبه رفتیم خونه مامان فاطمه مثل همه پنج شنبه ها                                                              آش می پختند خیلی شلوغ پلوغ بود خاله زری وخاله مریم آمدند خیلی خوش گذشت کلی خندیدیم  ناهار دور هم بودیم.بابا حامد هم بعداز سر کارش رفت بیرون تا شب نیامد ما هم با نوژا ونیلاوخاله ها با هم بودیم کم کم موقع شام بود که شو...
3 ارديبهشت 1392

میهمانها

92/1/20 دوست صمیمی دانشگاهم با همسرشون به دیدنه ما امدن شب خوبی بود .مامان اینا هم پس فردا میایند خیلی خوشحالم بعداز 10 روز (البته هر روز زنگ میزدند)میایند. 5 شنبه صبح زود امدند من ساعت 8.30 رسیدم خونشون مامان تا صدای پسمرو شنید از جایش بیدار شد همگی امدند .اون شب حامد برام کیک خرید برام تولد گرفت.        اثر انگشت رهام و نیلا ونوِژا روی کیک                                        ...
28 فروردين 1392

بدنیا آمدن طه

طه بچه زینب دوست خوب ومهربونه مامانه !!که مامان با زینب خاطرات خوب و مشترکی از دوران دانشجویی دارند!مامان و زینب دوستان خوبی هستند حتی بعداز ازدواج هم با اینکه راهمون از هم خیلی دور بود ولی رفت وآمد داشتیم تا اینکه من بهش زنگ زدم تا خبر بارداریم رو بهش بگم اونم بهم گفت که باردار!!!!!!یکی دو ماه بچه من بزرگتر شد البته  با حساب خودمون یه ماه ولی بخاطر شرایط من (زایمان زود) شد دو ماه  :       طه ٢٤/١/١٣٩٢ بدنیا امد!!!امیدوارم در آینده دوستان خوبی برای هم باشید..
28 فروردين 1392

شنبه ی سخت

روز غربالگری و روز ویزیت دکترش بود تا صبحش بیدار بودم  انقدر خسته بودم که نگو .همسرم امد دنبالمون با مامان فاطمه راهی خانه بهداشت  شدیم خیلی شلوغ بود ما نوبت 3 بودیم بعداز انجام کارمون راهی بیمارستان شدیم دکتر دیر امد خواهرم زنگ زد که مهمان داریم خلاصه نوبت ما شد همین که دکتر دیدش گفت بستری !!!با تعجب گفتم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟گفت زردی دنیا رو سرم خراب شد طبق معمول گریه کردم  حامد رفت دنبال کارای بستری ومنم گریه مامانم منو دلداری میداد براش 2روز نوشت که تبدیل شد به 3شب و4روز یادمه روز اخر التماس به دکتر کردم که مرخصمون کنه اخه منوامیر مهدی مامان فاطمه تو بیمارستان بابا  حامد خواهرم همه کلافه بودند نگاه دکتر وقتی بهش گفتم از غ...
25 فروردين 1392

قهر پسمرم

  دو روز بود که شیر منو نمی خوردی تا حامد متوجه زخم داخل دهنت شد روز مسافرت مامان وبابا بود بعد از بدرقه رفتیم دکتر البته روز 13 بدر بود که دکتر گفت چیزی نیست بازم خیالم راحت نشد !اون شب شام هلاله مهمونمون کرد حالم بد شد تا حدی که حامد تا ساعت 11 سر کار نرفت تا منو ببره دکتر پسمر هم از من گرفت شب خونه پدر حامد همه جمع بودند خواهر کوچیکه حامد هم بود اونم تو 8 ماهگی شام رو من درست کردمسر شب بخاطر بیقراریهای پسمر عمه حمیده بهت شیر داد بعد هم امدیم خونمون چون از گریهات  همه کلافه شده بودند ولی خوب خوابیدی نمیدونم اثر شیر عمت بود یا خستگی قهر پسمرم ...
25 فروردين 1392

اغازی دیگر

بهوش امدم مامانم و همسرم رو دیدم ازشون پرسیدم بچه؟؟؟مامانم جواب داد یه پسر ریز وسفید فورا گفتم قشنگه مامانم گفت بد نیست بد به همسرم نگاه کردم منتظر جواب از اون شدم که خندید!!!انتظار شیرینی بودتا اوردنش نگاش کردم و گفتم مامان چرا اینقدر دماغش گندست؟؟؟ مامانم خندید گفت به تو رفته!!!!!!!!! خلاصه خواهرام وبرادرم ومامان بزرگ و خاله هام ومادر شوهر وپدر شوهرم امدند دیدن ‍‍.مادر بزرگم پرسید اخر اسمشو چی گذاشتی؟؟؟گفتم :امیر مهدی چون در روز ولادت امام حسن عسکری (ع) بدنیا امده همه تایید کردند(امروز تولد نیلا بچه برادرم بود البته 3 اسفند بدنیا امده) همه زود رفتند که بروند به جشن ........ من موندم مامان فاطمه ی گلم تا شب ساعت 22 اجازه خوردن نداشت...
25 فروردين 1392