امیر مهدیامیر مهدی، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 27 روز سن داره

امیر مهدی دردونه مامانی وبابایی

دفتر خاطرات مامان

پسمری من هم مثل لامیا دفتر خاطرات دارم اونم نه یه دونه بلکه چنتا از آن موقع که جمله سازی یاد گرفتم یعنی کلاس دوم به بعد دفتر خاطرات دارم حتی از دوران طلایی عقد با بابایی/ازدواج وسالهی بعداز آن الان که داشتم دفتر سال ١٣٩١ رو میخوندم خاطرات خرید بی بی چک بدون اینکه کسی بفهمه حتی بابایی خیلی جالبه البته بعدا میفهمی که نمیشه چیزی رو از بابا قایم کرد..................................................٦/تیر/٩١ اون شب خونه خاله هانیه دعوت بودیم خاله هلاله هم بود به اونا بی بی چک و نشون دادم  وگفتم خیلی خوشحال شدند ولی بابا حامد صبح زود منو برد آزمایشگاه وآزمایش خون .می دونست من میترسم و کلی برام خندید قرار شد جواب رو بگیرم ولی تا آماده شدن ...
21 خرداد 1392

حمام نی نی

تا قبل از مسافرت رفتن مامان فاطمه نفهمیدم بچه داری چیه؟؟؟ولی وقتی مامان رفت مسافرت سعی خودمو کردم که مستقل از کمک دیگران بچه داری کنم !!!!!!!!!!!!!!از شستشوی بچه بگیر تا حمام کردنش.   آخه مامانم نمی گذاشت حتی بشورمش بجز یه شب بستری شدنش که باز پرستارهای مهربون به کمکم می آمدند.خلاصه زمان استراحته منم تمام شد و بازی شروع شد وسخترین قسمتش حمام کردن نی نی نازم بود !!!!!یادم نمی ره وقتی به حامد گفتم میخوام پسمری رو ببرم حمام با تعجب نگاهم کردو گفت بزار فردا ببر خونه مامانت به هانیه بگو بشورش.خیلی می ترسید منم استرس گرفتم ولی سعی کردم به روی خودم نیارم وسایل رو حاضر کردم اتق گرم کردم به حامد گفتم هر وقت صدات کردم بیارش ***آب رو گرم کردم...
21 خرداد 1392

لپ گلی

یه هفته ای بود لپات سرخ واناری شده نه اشتباه نکن از چاقی نیست !!!!! هر چی مرطوب کننده زدم تا خشکیش از بین بره فایده نکرد تصمیم گرفتم ببرمت دکتر تا هم یه چکاپ بشی هم من به جواب سوالهایم برسم......صبر کردم تا پنج شنبه تا بریم خونه مامان فاطمه یه دکتر خوب نزدیک (که بابا حامد بخاطر دوری راه غرغر نکنه) پیدا کردم وبا مامان فاطمه بردیمت همچیت خوب و نرمال بودنظر دکتر بر این بود که شیر خشکت عوض بشه تا هم لپات خوب بشه هم از بیقراریهت کم بشه البته دارو هم داد بعداز خوردن دو وعده از شیر خشک جدید خشکی وقرمزی لپات برطرف شد وهمین طور بی قراریات کمتر شد وبعداز چند وقت هم خودت به آرامش رسیدی هم من یه خواب راحت کردم ٤ساعت برای من که دو ماهه که خواب ندارم...
7 خرداد 1392

بدنیا آمدن بچه ی عمه حانیه

سومین توراهی ما بدنیا آمد**علی** در تاریخ٦/خرداد/٩٢ ساعت ٤٠/١ نیمه شب بدنیا آمد.               خلاصه عمه هم مامان شد خیلی دلم براش تنگ شده آخه اون پیش ما نیست رفته ماکو وهمون جا زایمان کرده ما تلفنی باهاش در تماسیم حتی مامان بابا هم پیشش نبود و اون تنها بود خیلی دلم براش سوخت چون خیلی اذیت شده بودولی خدا رو شکر تموم شدتمام شبش اضطراب داشتم هر وقت بلند می شدم به پسمری شیر بدم حامد رو بیدار میکردم  که زنگ بزنه یا اس ام اس بده ولی میگفت نه خودشون زنگ میزنند تااینکه صبح بابایی از سر کار زنگیدو گفت بچه بدنیا آمده ولی با عمه که صحبت کردم  گفت بچه باید بستری بشه بخ...
7 خرداد 1392

11اردیبهشت

صبح با استرس بیدار شدم چون کلی از کارهام مونده بود اول اس ام اس دادم به لیلا که کی میاید تا ببینم چقدر وقت دارم وقتی جوابش رو دیدم خیالم راحت شد و کارهارو انجام دادم......(نژلا ولیلا از بهترین دوستان من هستند از دوران پیش دانشگاهی با هم هستیم) کارها رو انجام دادم وچندین بار پسمری بیدار شد چون خسته بود دوباره می خوابید آخه دیشب با بابایی بردیمت حمام تا هم بخوابی وهم تمیز باشی .دوستای گلم ساعت ٣٠/١٢ خونه ما بودندواز کنار هم بودن لذت بردیم بعداز ناهار هلاله هم به جمع ما پیوست با یه شاخه گل برای من با هم بودیم وکلی خندیدیم قرار بعدی ما شد خونه نژلا برای تولدش.بعداز رفتن دوستام با هلاله رفتیم خونه همسایه(پدربزرگ)همه بودند جالب اینکه مادربزرگت شام...
16 ارديبهشت 1392

آمدن عمه ی بابایی

با بابایی بردیمت حمام/به کارهای خونه رسیدیم/بعداز اتمام کارها تا خواستم بخوابم تلفن زنگ خورد که بیاید عمه آمد منم حاضر شدم ورفتیم خونه ی بابا بزرگت عمه با دختراش و داماداش آمده بودند...................... همشون می گفتند که شبیه عمه حمیده هستی!!!!!!!!! عمه جون با دختراش زحمت کشیده بودند $$$$$ الآن اوضاع مالی تو از بابا هم بهتره شک نکن که مامان خیلی دوستت داره*$$$*
8 ارديبهشت 1392

واکسن دو ماهگی عسل مسل

صبح که بلند شدی لباساتو عوض کردم وصبحانه خوردیم زنگ زدم بابا که کلی کار داشت گفت یه ساعته دیگه کار دارم گفتم دیره من مامان خودمون می ریم حاضر که شدیم بابا آمد بردیمت خانه بهداشت من داخل اتاق آمدم بعداز پر کردن فرم آمدم بیرون خواب بودی بیدار کردنت و!!!!!!!!!!صدای گریه ات تمام سالن رو برداشته بود بابا حامد منو مسخره می کرد برو بچت رو بگیر !!!دو تا پاتو زدند مامان فاطمه نگه داشتت رفتم پرونده تشکیل دادم البته کلی غرغر کردند که باید صبح زود بیایی نه ساعت ١١                                &...
3 ارديبهشت 1392