امیر مهدیامیر مهدی، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 27 روز سن داره

امیر مهدی دردونه مامانی وبابایی

روزهای سخت برای من

دو هفته شده بود که به خونه مامان فاطمه نرفتیم دارم  کم میارم ،آخه هم نوژا مریضه هم هلاله هم بابا علی منم بخاطر اینکه یه موقع بیماریشون به پسمر نازم سرایت نکنه ،خلاصه که بابایی از من بدتره به همه میگه اصلا سابقه نداشته که ما دو هفته به خونه مامان فاطمه نریم،حتی پنج شنبه هم نرفتیم ،همه بودند  .......... صبح جمعه بابایی برامون کله پاچه خرید منم خوردم و دوباره خوابیدم و همین باعث شد که مامانت  بابایی داشت سکته میکرد حالم خیلی بد بود، به حدی رسیده بودم که نمیتونستم از جام بلند شم و حریف بابایی هم نشدم و مجبورم کرد که بریم خونه مامان فاطمه، بیچاره مامان استرسه فردا رو داشت .............وقتی رسیدم به خونه مامانی انگار خوب شدم ، وانگا...
4 آذر 1392

تصاویر زیبا از پسمری

          من سلطانه عمو پورنگ میخوام...... من سلطانه عمو پورنگ میخوام .... چی میگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کیک تولد مامان فاطمه............. کیک تولد مامان بابایی.(آخه مامان فاطمه سه روز بزرگتراز مامانه بابایی)........ شوخی نکن مامان واگرنه ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!! واگرنه...میرم قایم میشم که نتونی پیدام کنی!!!!!!!!!!!!! بازم قایم بشم؟؟؟؟؟؟؟ ............................ خرجم زیاد شده دارم !!!!!!!!!!!!!! نگاه داره؟؟؟؟؟دارم به عروسکم شیر میدم........ فکرکنم دارم میرم بیرون......... همچی آرومه...... آره آرومه عزیزم.خیالت راحت.بوس بوس......... &...
19 آبان 1392

آتلیه

ابعداز واکسن شش ماهگیت تصمیم گرفتیم که پسمری رو به آتلیه ببریم ولی هر دفعه کاری پیش میمد وکنسل میکردیم خلاصه قرار بر این شد که جمعه صبح بریم دمه خونه عمه حمیده واز اونجا با هم بریم به  آتلیه،صبح زود بابایی منو بیدار کردو با هم صبحانه رو خوردیم وراهی شدیم ،،،رسیدیم خونه عمه یه چند دقیقه  نشستیم وبعد رفتیم ،حدس شو میزدم هی گریه کردی ونگذاشتی لباس تنت کنم وتا بابایی حاضر شد با پسمری عکس بگیره خوابت برد بابایی شدوبعداز اتمام کار برگشتیم خونه عمه وناهارو اونجا بودیم بعد به پیشنهاد بابایی یوسف رفتیم دماوند خونه عموی یوسف وشام اونجا بودیم یه خونه باغ زیبا برای آخر هفته همه اعضای خانواده بود که خیلی هم سرد بود .پسمری خوابیدو ما شام رو خو...
18 آبان 1392

آبگوشت نخود

بابایی هوس آبگوشت نخود که یه غذای کاشونی کردو بعد زنگید تا مامانی درست کنه وقرار شد یک شنبه بریم خونه بابا بزرگت .ما که رفتیم علی کوچولو هم اونجا بود مامان وباباش رفته بودند براش خرید کنند،،خیلی بیقراری میکرد تا مامانش اومد بعد هم سفره شام چیده شد. وای چی بگم عالی بود اگر..........وسط غذا عمه حانیه خندیدو گفت هنگامه امیر مهدی  خرابکاری کرده گفتم نه صبح کارشو کرده وبعد با شک نگاه کردم دیدم بله تمام لباسهای من.....................فوری با کمک بابایی اوردمت خونه وعوضت کردم و دوباره رفتیم انور ولی دیگه سفره شام رو جمع کرده بودند ................. مامانی چرا گفتی من چیکار کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟       ...
18 آبان 1392

اولین عید غدیر پسمری

از یه هفته قبل کارارو شروع کردم تمیزی خونه خرید آخه هر سال خانواده ی من به دیدن بابایی میایند و امسال هم مثل هر سال  نبود چون من یه سید کوچولو داشتم..همه کارارو با کمکه بابایی انجام دادیم  و قرار بود میهمانی ما ظهر باشه ولی چون به شوهر خاله من مرخصی ندادند میهمانی افتاد شب ،،بیچاره خاله هانیه و رهام و بابایش از صبح آمدند کمک من و خدایی اگه خاله هانیه نبود نمی دونستم چیکار کنم؟؟؟؟؟؟ ..... میهمانهای ما آمدند و مامان گلم مثل هر دفعه ما رو شرمنده کردند و بخاطر اینکه اولین عید پسمری بود برای پسمری یه کیک بزرگ خریده بودندو بقیه هم برای پسمری کادو خریده بودند  و کلی شیرینی و شکلات  ..........بعداز شام مراسم کیک و عکس با بچه ها و...
18 آبان 1392

مامانه هنرمند

پسمری اینو بدون که مامانی از اون بچگی عاشقه کاردستی و کارهای هنری بود ولی .........الان هم اگه وقت کنم  یه کارایی میکنم.   ...
18 آبان 1392