امیر مهدیامیر مهدی، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 27 روز سن داره

امیر مهدی دردونه مامانی وبابایی

شیرین زبونی های پسمری

اول بگم که پسمری منو به اسم کوچیک صدا میزنه و وقتی میگه مامانی که کارش گیر باشه یعنی وقتی نیاز شدیدی به بغل داره اونوقته که من میشم....مامایی/درغیر این صورت هندامه از صبح که بلند میشه از خواب یه بند میگه تا شب که میخواد بخوابه پشت سر هم هندامه هندامه هندامه.....منم از شنیدن اسمم  بابایی رو هم صدا میکنی ولی نه به اندازه من حامد .........عاشق بابا علی هستی و وقتی میبینیش بی خیال همه میشی از بغل بابا علی پایین نمیای و بهش آؤیزونی تا حدی که حرص همه رو در میاری شبا با بابا علی میری پارک و با هم هستید تا خسته بشی و بیاید خونه بعضی وقتها نمن باهاتون میام ولی چون باباعلی هست به من نگاه هم نمیکنی  تا بهت میگم به چیزی دست نزن اول میای میکو...
18 شهريور 1393

تولد نوژا جونی

نوژا جونی دخمل نازه من تولدت مبارک......                                                                   ان شاالله در زیر سایه مامانی و بابایی مهربونت همیشه سالم و موفق باشی..............................                  &nb...
18 شهريور 1393

پسمری و رهام

جمعه صبح بود که من به رهام پیشنهاد دادم بیاد خونه ما تا شنبه شب که من باید برمیگشتم خونه مامان فاطمه. بعداز کسب اجازه از مامان و باباییش راهی خونمون شدیم اول رفتیم پارک چیتگر یه کمی دور زدیم و بعد اومدیم خونه ناهارو هم به پیشنهاد آق رهام پیتزا زدیم و بعد هم وسرگرم بازی با هم شدن خدا رو شکرپسمری با بودن رهام اصلا طرف من هم نمیومد و با من کاری نداشت .برای شام خونه پدر بابایی دعوت داشتیم اول که رهام نمیومد و هی میگفت شمابرید من خونه شما هستم ولی با اصرار حامد راضی به اومدن شد..خانواده بابایی بادیدن رهام کلی خوشحال شدن و یاد خاطرات خواستگاری افتادن که با شیرین زبونی هاش خلاصه بعداز شام به اصرار رهام اومدیم خونه و بابایی حامد قول داد وقتی از سرک...
18 شهريور 1393

تولد بابایی حامد

امسال میخواستم برا بابایی و عمه تولد بگیرم که نشد و به یه تبریک بسنده کردم .برای بابایی هم قرارشد پنج شنبه خونه مامان فاطمه براش کیک بگیرم. وقتی بابایی اومد آنقدرخسته بود که نتونستیم بریم بیرون تا براش کادو بخریم وبعداز خوردن چایی رفت خوابید من و پسمری باهم بازی میکردیم که بابایی حامد زنگید که ما میایم اونجا .منم بابایی رو بیدار کردم تا اینکه بابایی جواد باعمه حانیه دوتا پسرای گلش و بابایی بچه ها اومدند و بعد متوجه شدم یه خبرایی هست کیک و کادو ........دستشون درد نکنه خیلی خیلی زحمت کشیدند بعداز رفتنشون فوری کارهارو انجام دادیمو راهی خونه مامانی شدیم وفرداش پنج شنبه وقتی بابای از سر کار اومد رفتیم براش خرید کردیم سر تا پا و تو مغازه هم موقع خ...
18 شهريور 1393

افطاری

روزای آخر ماه مبارک بود که بابایی زنگید گفت عمه حمیده هماهنگ کرد فردا افطاربریم خونه عمه معصوم . من صبح زود با بابایی اومد خونه مامانم تا برای اذیت نشه.خلاصه نزدیک ظهربود که بابایی زنگید که عمه حمیده نمیاد برای یکی از فامیلای شوهرش یه اتفاقی افتاده که نمیتونن بیان میخوای ماهم نریم ؟؟؟؟؟؟؟ هرجورفکر کردم دلم راضی نشد که کنسلش کنم .بابایی که از سرکار اومد کمی استراحت کردو راهی خونه عمه جون شدیم جالب اینکه بابایی راه رو اشتباه رفت ودرست یک ربع به اذان رسیدیم خونه عمه.وای چه سفره ای چیده بود عمه با دختر گلش زینب  با اینکه روم نمیشد ولی خیلی خیلی خوردم بابای خونه هم برای برادرزاده های عمه جون سنگ تموم گذاشته بود خیلی خوب بود و جای عمه حمیده ...
18 شهريور 1393

شیر

الان حدودا دو ماهی میشه که پسمری دیگه شیر خشک نمیخوره و بجاش شیر گاو میخوره .دیگه اصلا لب به شیرخشکش نمیزنه و مجبورم من اون آپتامیل نصفه رو تمامش کنم  دکتر گفت که بهتر شیرخشکش رو بخوره ولی پسمری دیگه علاقه ای به خوردنش نداره و مامان هنگی از چاله افتاد به چاه.......چرا؟؟؟؟؟؟چون ازآب جوش و سرد و شیر خشک و تبدیل شده به نصفه شب به سر یخچال /شیر داغ کن/ گاز /ولرم/ وزمانش هم طولانیتره که وسط راه آشپزخونه میبینم پسری با گریه اومده و هیچ جوره ساکت نمیشه و باید دوباره لالایی بخونم بذارمت رو پا و تازه اگه خوابت عمیق بشه شانس اوردم وگرنه  دوست دارم یه عالمه هرچی بگم بازم کمه ...
12 مرداد 1393

ببین

 ((((چه خبره)))))  دندونیه حلما جونیه........  اینم خاله هلاله با عمو و حلما جونی.....    اینم خانوم گل که خسته شده و خوابیده...قربونت بره خاله. ...
12 مرداد 1393