امیر مهدیامیر مهدی، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره

امیر مهدی دردونه مامانی وبابایی

سالگرد ازدواج ما

20 آآآآآآآآباااااان سالگرد ازدواجمون بود .بابایی کلی شرمنده ام کرد .  خیلی خوب بود چون من کلی سورپرایز شدم....واااای که چقدر زود گذشت . حامد جان امیدوارم سالیان سال سایه ات بالای سرمون باشه و همیشه خوبو خوش و سلامت و موفق باشی عزیزترینم ...
10 آذر 1393

خداحافظی با دوست نازم

از صبح با پسمری و نژلا رفتیم کلی تزیین و بزن و برقص عالی بود بعدلیلا رفت آرایشگاه و ماهم بعدازاتمام کارها حاضر شدیم مامانا هم اومدند و خیلی عالی بود مخصوصا وقتی که حامد بچه رو گرفت دیگه از این بهتر نمیشد  جمعه رو هم با نژلا برای خداحافظی رفتیم و چند ساعتی در کنار هم بودیم و بعد دوست گلم ساعت 11 پرواز داشت و بعداز دو روز باز هم مثل قدیما باهم در ارتباطیم دلم براش خیلی خیلی تنگ شده ولی چاره ای نیست......... امیدوارم هرجا که هست شادو خوش باشه ... ...
10 آذر 1393

کاشان

صبح زود بلند شدیم قرار شد شوهرعمه حانیه هم با ما بیاد . تو راه خدارو شکر اذیتم نکردی و زود هم رسیدیم جمعه شب مراسم ولیمه دایی بابایی حامد بود.خلاصه کلی شیطونی کردی بابچه ها پنج شنبه هم عمه حمیده اینا اومدن باهم پارک رفتیم /کلی شیطونی کردیدو باغ شاه رفتیم راستی اینو بگم که من بخاطر اینکه پسمری بد دارو بود و موفع دارو خوردن کلی منو اذیت میکردی منم یکی درمیون بهت داروهات رو میدادم و بابایی کلی بودو غرغر میکرد...مراسم ولیمه رو هم کوفتم کردی تمام مدت تو سالن دنبالت بودم و همش بدو بود میکردی..شنبه بعدازظهربا عمه حانیه و بچه هاش راهی خونه شدیم و تا رسیدیم به اصرار من شام پیتزا زدیم و بعد عمه اینا رفتن خونه خودشون ماهم اومدیم خونه خودمون .باید به ک...
10 آذر 1393

مراسم لیلا

پسمری مریض بود و من هم کلافه بودم و دو دل که مراسم رو بر یانه خیلی خیلی تو فشار بودم آآآآخه برای این مراسم کلی خوشحال بودم همش میترسیدم که بابایی بگه نمیریم از صبح همه کارهارو انجام دادم خیالم راحت بود که مامان و بابا علی هم هستن و پسمری با بابا علی خیلی دوسته داروهاشو دادم و با زور خوابوندمش تا بابایی اومد من حاضر بودم و بابایی هم حاضر بود که یه دفعه بیدار شدی اونم چه بیدار شدنی اصلا آروم نمیشدی و همش گریه میکردی .بابایی بردت بیرون تا ساکت بشی ولی صدای گریه ات میومد مونده بودم چکار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نژلا زنگید و خیلی وقت بود که اونجا بود ولی ماهنوز دنبال بابا علی هم نرفته بودیم...واقعا مثل دیوانه ها بودم دوست داشتم فقط داد بزنم آآخه .......
10 آذر 1393

عید غدیر

خدا رو شکر این عید غدیرهم عالی بود.امسال هم خواهرگلم هانیه زودتر اومد تا به من تو کارها کمک کنه و رهام و تیام سر پسمری رو گرم کردند تا من به کارام برسم بقیه خانواده هم تو ترافیک گیر کرده بودندو کلافه بودند آآآآآآآخه اتوبان خیلی شلوغ بود .فقط پسمری باتب کردن بی موقعش حالم رو گرفت .خوب بودو داشت با بچه ها بازی میکرد که متوجه گرمای بدنش شدم داشتم سکته میکردم  اااخه هی نق نق میکردو خوابش میومد بهش تب بردادم یه کم بهتر شدو بازی کرد مراسم کیک و کادو ها هم تمام شد ولی دوباره بی حال شد ......خیلی خیلی خسته بودم بابایی کمکم کردتا کمی خونه رو تمیز کردیم . فردا صبح بعداز صبحانه همش بی حال بودی ونق نق میکردی بابایی گفت ببریمت دکتر حسابی حالم گرفته ...
10 آذر 1393

مهمونای من

تولد دوست خوبم بودو ما هنوز همدیگررو ندیده بودیم قرار گذاشتیم که بیان خونه ما روز یکشنبه 23 شهریور خیلی خوشحال بودم از صبح همه کارهارو انجام دادم تا بیشتر کنار هم باشیم.دوستای گلم ساعت 12 رسیدندو باهم بودیم خیلی خوب بود خیلی با اینکه پسمری همش غریبی میکرد  و یه جورایی آویزونه من بود...   ...
10 آذر 1393

دیدار با دوستان گلم

بازم قرار گذاشتیم همدیگرو ببینیم این دفعه خونه لیلا....صبح با نژلا قرارگذاشتم اومد دمه خونه مامان فاطمه و بعد با آژانس رفتیم وای عالی بود خیلی حالم عوض شد کلی گفتیم و خندیدیم با نژلا جون لیلا جون سهیلا جون خواهر لیلا.ومامان مریم مامان گل و مهربون لیلا که هم دانشگاهی و هم کلاسیه من بود.. ولی چون به ترافیک میخوردیم من زود برگشتم و تو راه هم با راننده آژانس یه بحث کوچولو کردم برای اینکه من و پسمری تو تونل نیایش کباب شدیم اونوقت آقا کولرش خراب بود ااااااانقدر حرص خوردم که نگو بعد هم بابایی اومد دنبلمون و راهی خونه شدیم داشتم شام درست میکردم که برق هم رفت اصلا منومیگی داشتم از گرما و عصبانیت میترکیدم بهرحال گذشت حالا دوباره تااومدن همسرلیلا با...
18 شهريور 1393