11اردیبهشت
صبح با استرس بیدار شدم چون کلی از کارهام مونده بود اول اس ام اس دادم به لیلا که کی میاید تا ببینم چقدر وقت دارم وقتی جوابش رو دیدم خیالم راحت شد و کارهارو انجام دادم......(نژلا ولیلا از بهترین دوستان من هستند از دوران پیش دانشگاهی با هم هستیم) کارها رو انجام دادم وچندین بار پسمری بیدار شد چون خسته بود دوباره می خوابید آخه دیشب با بابایی بردیمت حمام تا هم بخوابی وهم تمیز باشی .دوستای گلم ساعت ٣٠/١٢ خونه ما بودندواز کنار هم بودن لذت بردیم بعداز ناهار هلاله هم به جمع ما پیوست با یه شاخه گل برای من با هم بودیم وکلی خندیدیم قرار بعدی ما شد خونه نژلا برای تولدش.بعداز رفتن دوستام با هلاله رفتیم خونه همسایه(پدربزرگ)همه بودند جالب اینکه مادربزرگت شام...
نویسنده :
مامان وبابا
0:09







