امیر مهدیامیر مهدی، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره

امیر مهدی دردونه مامانی وبابایی

مسافرت مارکوپلویی

چی بگم ازاین مسافرت!!!!!!!!!!!اول قرار بود ٥شنبه باشه بعد شد ٤شنبه  دوباره شد ٥شنبه ودر آخر شد ٤شنبه از اول مسافرت معلوم بود دیگه.....چهارشنبه من ساک وحاضر کردم و منتظر حامد شدم ،وقتی اومد پسمری رو بردیم حمام و بعد هم ساکهارو داخل ماشین گذاشتیم و با زبون روزه راهی مزرعه شدیم عمه حمیده از صبح رفته بودند عموی یوسف هم انجا بود که بعداز افطار رفت بعد هم ما راهی پیتزا دلفین شدیم حرف نداشت بعداز شام دوباره به مزرعه برگشتیم وخواب اونم چه خوابی تا صبح من وعمه نخوابیدیم پشه های مزرعه پدرمونو درآوردن ساعت ٥ حرکت بود تو راه صبحانه خوردیم وبعد اراک و بروجردو خرم آباد ............ هواش با طهران هیچ فرقی نداشت گرم گرم بود اول جا گرفتیم و بعد ناه...
10 شهريور 1392

تولد بابایی وعمه

  یه هفته میشه که میذارمت تو روروئک ، اولش دوست نداشتی و گریه میکردی ولی حالا تا موقعی که خسته نشی در نمیارمت ...تولد بابایی وعمه حمیده نزدیک بود و منم کادو بابایی رو بهش دادم و فقط مونده بود کیک که اونم قرار شد ٥ شنبه خونه مامان فاطمه بگیرم...از شنبه با دوست گلم قرار استخر گذاشته بودیم از بعداز افطار تا ساعت ١١ شب  همه کارامو انجام دادم تا روز دوشنبه بشه و من برم خونه مامان فاطمه و بعد افطار پسمری پیش حامدو مامان بمونه تا من بیام تا اینکه روز یکشنبه؟؟؟؟؟؟ حامد طبق معمول زنگیدو حال و احوال بعد گفت که فردا شب مهمون داریم !!!!!!!!!!!منم گفتم فردا من نیستم پس فردا....گفت نه فردا ................. اول زنگیدم به الهام وقرارمونو کنسل ک...
10 شهريور 1392

حس قشنگ مادری

حسی که فکر میکنی پسرت زیباترین پسر دنیاست.                                                                      حسی که طاقت دیدن اشکاشو نداری وحاضری دنیاتو بدی،اما لرزش صدا نشنوی.............................  حسی که تو اوج خوابی وقتی میگه مامان،میگی جانه مامان.................    &n...
10 شهريور 1392

ماه رمضان

پسمر طلای من هنوز مریضه و خوب نشده تو این دو هفته ما بیش از 4بار پیش دکتر رفتیم ودکتر عوض کردیم ولی هنوز جوابی نگرفتیم.اشتهات کم شده وسرفه های بدی میکنی وخس خس سینه هم داری ٰ.امیدوارم این دکتر دیگه جواب بده و زودتر خوب شی ...... ......................................................................... ماه مبارک فرا رسید و من هر لحظه اش یادی از سال گذشته میکنم که پسمر خوشگلم تو شکم مامانش بوده**اوایل بارداری بود و منم بد ویار بودم و خلاصه دمه افطار که میشد تا بابایی میخواست روزه اش رو باز کنه  آنقدر حالم بد میشد که بابایی بی خیاله افطار میشدواما امسال که تو دردونه ی من پابه پای ما از سفره افطار تا سحر ما رو همراهی میکنی سحر ها ...
10 شهريور 1392

واکسن چهارماهگی عسل مسله من

صبح روز شنبه بابایی ومامان فاطمه با هم پسمری رو بردند من هم موندم خونه،بابایی دو سه بار زنگید که خیلی شلوغه ومانفر ٤٠ هستیم ودلش برای کارش شور میزد خلاصه بعداز گذشت٤٥/١ آمدند بابایی فوری رفت وپسمری هم خواب بود منم کسل بودم کنار پسمری خوابیدم که خوابیدم وقتی بلند شدم تا قطره ی پسمری رو بدم احساس سستی میکردم ودوباره خوابیدم.با صدای مامانم بیدار شدم وپسمری رو چک کردم وناهارو خوردم وباز هم خوابیدم کنار پسمری وقتی گریه می کرد حس نداشتم بلندش کنم خیلی بی حال بودم خلاصه هر طور که بود گذشت تا اینکه فردا راهی خونه خودمون شدیم تازه فهمیدم که مریض شدم اونم چه مریضی؟؟؟؟دوست داشتم فقط بخوابم .اول فقط کسل بودم ولی بعد گلو درد...........اضافه شد وپسمری هم ...
10 شهريور 1392

تولد بابا بزرگ

 عمه حمیده زنگ زدو برای افطار وبعد هم گفت تولده،باتعجب پرسیدم تولد کی؟؟؟گفت بابا ....هم میهمانی ماه رمضان بود هم تولد بابا خلاصه من وپسمری با ،بابایی حامد صبح زود به خونه مامان فاطمه رفتیم البته بابا رفت سر کار مامانی قرار داشت که بره جایی ،بخاطر ما میخواست کنسل کنه نگذاشتم و فرستادمش رفت.. تا آمدن بابایی کلی باهات بازی کردم وخسته شدی و خوابیدی بابا که آمد خواستم حاضرت کنم نگذاشت دلش نیومد وهمین باعث شد که کلی غر بشنوم ازبابایی چون همت ترافیک بود خلاصه رسیدیم و افطارو بعد هم تولد و اینو بگم که پسمری کلی همه رو کلافه کردی آنقدر گریه کردی که از این دست به اون دست شدی هیچ فایده ای نداشت و بابایی بازی شو ول کردو حاضر شدیم به سمت خونه مامان ...
6 شهريور 1392

سال نو با پسمرم

چیزی به سال نو نمونده به پیشنهاد من با خواهر شوهر بزرگم که هم سنیم قرار شد برویم خرید البته بگم که پسمر اون یوسف 20 روز از امیر مهدی بزرگتره.صبح روز عید با همسران گرام راهی شدیم اول کله پاچه وبعد رفتیم خرید البته من پسمرو گذاشتم پیشه مامان ولی حمیده خانم پسمرشو اورده بود /زیاد خرید نکردیم ما رو رسوندندورفتند ما ناهار خونه ی هانیه دعوت داشتیم همگی ولی همه موقع تحویل سال نو من وباباوحامد ومامان پا گیر پسمر شدیم موقع تحویل سال با بقیه نبودیم به هرحال !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(پسمر حسابی خرابکاری کرد)موقع ناهار رسیدیم همه بودند خانوادهی همسر خواهرم هم بود                &...
8 تير 1392

بله برون

بابایی بهم گفته بود ومن جدی نگرفتم تا اینکه متوجه شدم برای رفتن مصمم ،جمعه بود و روز قبلش هم رفته بودیم مهمونی عمه حمیده (عقیقه یوسف) خیلی خسته بودم ولی بابا از سر کارش زنگید که دارم می رم لباسارو بیارم تو هم میای؟؟؟حاضر شدم باهم رفتیم لباس بیاریم ،هیچ کدوم از لباسام اندازه نبود ومجبور شدم توی این گرما کت وشلوار بپوشم البته رفتن به بله برون هم مخصوص فامیلای درجه یک نه دیگه عروس عمو،به هر حال حاضر شدیم و رفتیم اونم چه رفتنی ؟؟؟؟؟احساس می کردم تو قعر جهنم هستم پسمری کلافه بود گریه می کرد منم گرمم بود نمی دونستم چکار کنم ؟؟خدا رو شکر حمیده آمد کمی آروم شدی واز خستگی و کلافگی خوابت بردو بعدهم تو ماشین به بابایی گفتم کولر وبزنه رو زیاد تاخنک شیم ...
8 تير 1392

پستونک وشیشه شیر

پسمری مامانت عاشق شیشه شیر و پستونک های رنگارنگه،از بدو تولدت دوست داشتم پستونک بگیری اولش نمی گرفتی ولی با راهنمایی منشی دکتر تونستم عادتت بدم واین تازه شروع ماجرا بود و بهونه ای برای من که هر وقت بیرون میرفتم با دیدن انواع شیشه ها و پستونک ها وتنوعشون وسوسه می شم و هی میخرم با اینکه می دونم پسمر نازم بجز پستونکی که مامان فاطمه برات خریده هیچ پستونکی رو نمی گیری،وبه اون عادت کردی ولی در واقع برای خودم کلکسییونی از پستونکها درست کردم  که بابایی میگه اینارو برای پسمری می خری یا برای خودت ؟؟؟؟؟؟؟؟می خندم ....اما این دفعه دیگه حسابی کلافه شد و وقتی من سراغ شیشه شیر وپستونک رفتم ولی بازم من نتونستم نخرم پستونک خریدم   با این...
27 خرداد 1392