امیر مهدیامیر مهدی، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره

امیر مهدی دردونه مامانی وبابایی

اولین عید غدیر پسمری

از یه هفته قبل کارارو شروع کردم تمیزی خونه خرید آخه هر سال خانواده ی من به دیدن بابایی میایند و امسال هم مثل هر سال  نبود چون من یه سید کوچولو داشتم..همه کارارو با کمکه بابایی انجام دادیم  و قرار بود میهمانی ما ظهر باشه ولی چون به شوهر خاله من مرخصی ندادند میهمانی افتاد شب ،،بیچاره خاله هانیه و رهام و بابایش از صبح آمدند کمک من و خدایی اگه خاله هانیه نبود نمی دونستم چیکار کنم؟؟؟؟؟؟ ..... میهمانهای ما آمدند و مامان گلم مثل هر دفعه ما رو شرمنده کردند و بخاطر اینکه اولین عید پسمری بود برای پسمری یه کیک بزرگ خریده بودندو بقیه هم برای پسمری کادو خریده بودند  و کلی شیرینی و شکلات  ..........بعداز شام مراسم کیک و عکس با بچه ها و...
18 آبان 1392

مامانه هنرمند

پسمری اینو بدون که مامانی از اون بچگی عاشقه کاردستی و کارهای هنری بود ولی .........الان هم اگه وقت کنم  یه کارایی میکنم.   ...
18 آبان 1392

محرم

 پارسال که تو شکمم بودی دوست داشتم به مراسم  شیرخوران علی اصغر بروم  ولی امسال هر کاری کردم جور نشد ومجبور شدم تو خونه چند تا ازت عکس بگیرم....اما هر سال با خانواده ی بابایی به کاشان میرویم  و از عزاداریه باشکوه کاشان فیض میبریم ولی امسال بابایی خیلی سرش شلوغه و کلی کار داره.   قربونت برم خیلی خوشگل شدی........ ...
18 آبان 1392

مسافر کوچولوی ما

خانواده ی ما منتظره یه نی نی ،،،نی نی خاله هلاله رو میگم چیزی دیگه نمونده تا دخمله ناز ما بدنیا بیاد کم کم  شماره معکوس شروع شده....ما دعا میکنیم که دخمله خاله هلاله صحیح وسالم و مثل خودش ناز و تپلی باشه و ضمنا زیاد گریه نکنه واگرنه ...........   ...
18 آبان 1392

چه تلخ بود اون شب ................

از صبح بابایی حامد هی پیگیر بود تا من ساکا رو حاضر کنم و وسایله پسمری رو بچینم ولی آنقدر کار داشتم که نگو .........سر ظهر وقتی به بابایی گفتم که هنوز وسایل رو حاضر نکردم عصبانی شد.........هر کاری میکردم جور در نمیومد نمی دونم چرا!!!!!!!!!تا این بابایی از سر کار آمدو بردیمت حمام و خوابت کردم و شام رو خوردیم و با هم وسایل رو حاضر کردیم و قرار بود ساعت حرکت رو بابایی یوسف خبر بده،داشتیم چایی میخوردیم و در مورد عروسی صحبت میکردیم باب حامد گفت امروز هر وقت با بابایی یوسف تماس گرفتم سر شلوغ بود و وقت صحبت کردن نداشت  و خیلی خوشحال بود (آخه عروسیه دوست قدیمی وچندین سالش بود) و در همین حین بابایی یوسف زنگید هنوز چند کلمه ای صحبت نکرده بودند که ...
17 آبان 1392

زندگی من و تو وبابایی در یک روز

هر روز که میگذره بیشتر بهت عادت میکنم بیشتر وبیشتر وابستت میشم،،،روز من و پسمری از ساعت ٨/٣٠-٨ آغاز میشه پسمری بیدار میشه با صدای بازی کردنش منم بیدار میشم و خرابکاری میکنه و بعد از اینکه شستمش بهش صبحانه  میدم و بعد هم دوتامون پای تلویزیون هستیم تا موقع ناهار البته بعضی وقتها پسمری تا موقع ناهارش یه چرتی میزنه اونم خیلی کوتاه که من به هیچ کاریم تو این فاصله نمیرسم و بعد از ناهار  هی بازی ،بغل و و گاهی هم میخوابونمش تا به کارهایم برسم بیدار که شدمیذارمش تو روروئک تا بابایی برسه که بیشتر اوقات  تو ترافیک میمونه  و دیر میاد دقیقا بعداز تمام شدن کاسه صبر من ،، و وقتی میاد  کمی با پسمری بازی میکنه و دوباره روروئک بی...
23 شهريور 1392

واکسن شش ماهگی

طبق معمول مامانه ترسوت جرات  نکرد باهات بیاد دوباره زحمتت افتاد گردن مامان فاطمه  وبابایی که صبح زود بردنت و یک ساعت بعد برگشتند با اینکه اولین نفر بودند،خدا رو شکر تب نکردی منم تا بابایی آمد گفتم بریم خونه چون خستگی رو می شد تو چشمای مامان فاطمه دید ومن ترجیح دادم بیام و خدا رو شکر همه چی بخیر گذشت و شب بعدش رفتیم خونه مادربزرگت وهمه بودند خیلی هم خوش گذشت کلی بابایی یوسف باهات بازی کردو خستت کرد. قربونت بره مامانت ...
12 شهريور 1392

تولد نوژا جونی

صبح شد پسمری نگذاشت مامانش بخوابه هی بیدار شد....خیلی خشته بودم با این حال کلی کار داشتیم تزئین خونه ووووووووو........ خدا رو شکر با کمکه عمه ی گل نازنین نوژا جونی کارا تموم شد وهمه چی خوب و عالی شد خیلی خوش گذشت آنقدر جیغ وداد کرده بودم که صبحش گلو درد داشتم  ،خیلی خوب بود دست مامان و بابای نوژا جونی درد نکنه امیدوارم  سالیان سال زنده باشندو شاهد موفقیت و سر بلندی  دختر نازشون باشند.من که عاشقشم ....... خاله قربونه اون خنده ی نازت بره عشقی ....         اینم اون یکی از عشقای منه رهام ، که مامان هنگامه خیلی  دوستش داره آخه خیلی باحاله ،با معرفت و مهربونه .........   ...
12 شهريور 1392

عروسی سمانه جون

سمانه دوست مامانی ،چهار سال از بهترین دوران زندگیمون کنار هم بودیم باهم میرفتیم دانشگاه،خیلی با هم صمیمی بودیم روابطمون به دانشگاه ختم نشد وادامه پیدا کردو با هم ارتباط داشتیم حتی برای دیدن پسمری هم زحمت کشید...تو ماه رمضون بود که زنگیدو دعوتمون کردخیلی خوشحال شدم وبهش قول دادم که برم با اینکه میدونستم بابایی نمیاد ....خلاصه چهارشنبه رفتم خونه مامان فاطمه و به کارام رسیدم با اینکه میدونستم با بچه بهم  خوش نمیگذره با این حال حاضر شدم  (قراربود مامان فاطمه باهام بیاد چون دعوت بود ولی بخاطر کارای تولد نوژا جونی نیومد) ومنو تنها گذاشتند هم بابایی هم مامانی ، ولی منم بیخیال نشدم و حاضر شدم تا بابایی ما رو برسونه ،،،،،،،بابایی ما رو رسون...
12 شهريور 1392