امیر مهدیامیر مهدی، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 27 روز سن داره

امیر مهدی دردونه مامانی وبابایی

تولد مامانی هنگامه

                                                  مامانی هنگامه شما متولد ماه قشنگ فروردین ..........هر سال بابایی کادو تولد رو با سالگرد عقدمون ادغام می کنه ...امسال هم بابایی مثل هر سال با کادو یی زیبا  منو سورپرایز کردند ؟؟؟؟؟؟بابایی با اینکه چند ماه پیش برام گوشی خریده بود و خبر داشت که دل منو زده و از ایرادای بنی اسراییلی من !!!!!!متوجه شده بود که ...........(((((((&...
23 فروردين 1393

تعطیلات سال نو

چند روزی از تعطیلات گذشت و من تازه وقت کردم بیام و برات بنویسم . چند ساعت مونده بود به تحویل سال جدید که من به بابایی گیر دادم که بریم بیرون خلاصه وقتی رسیدیم به مراکز خرید از گفته ی خودم پشیمون شدم آنقدر شلوغ بود که نگو .......با این حال یه ساعتی دوری زدیم و ناهار رفتیم بیرون و بعد اومدیم خونه و من کارهای سفره هفت سین رو انجام  دادم و با هم منتظر تحویل سال شدیم ...................................... موقع تحویل سال با هم عکس انداختیم و بعد هم من تا ساعت2.30 نشستم پای تلویزیون برنامه شیکه دو فرزاد حسنی با همسرش آزاده نامداری وای .......خیلی جالب بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   بابا حامد ساکها رو آماده کرده بود و صبح زود بلند شدیم و بعداز...
18 فروردين 1393

سال نو با پسمر خودم.....

 یه هفته مونده به عید مامانی تازه خونه رو بهم ریخته البته خریدام رو انجام دادم و خیالم راحت شد و حالا تازه شروع کردم ....هنوز معلوم نیست که به بابایی هفت روز اول رو میدن یا هفت روز دوم با این حال رفتن به کاشان 100٪ و خیلی وقته که به کاشان نرفتیم و دلم برای فک وفامیل بابایی تنگ شده  یه چند روزی استراحت از زندگی .آشپزی.بشور و بپز آی حال میده همش از این خونه به اون خونه البته خدا کنه که پسمری بد اخلاقی نکنه.امیدوارم.................... ...
26 اسفند 1392

مسافر عجول ما

چهار شنبه شب رفتیم خونه مامان فاطمه و کلی پسمری با خاله هلاله و بابایی مامان فاطمه بازی کرد و خوابید تا صبح با صدای نگرانه مامانی بلند شدم رفتم بیرونه اتاق دیدم شبنم زن داداشم داره گریه میکنه گفتم چی شده گفت کیسه آبم پاره شده و میترسید که ......خلاصه مامان و داداشی بردنش بیمارستان و نیلا رو گذاشتن پیشه من اولش کلی گریه کرد و آخر هم خوابید منم چیزی بهش نگفتم و یواشکی تماس میگرفتم تا خبر بگیرم .......ساعت 10 بود که مامانم گفت بدنیا اومد و خدا رو شکر  ..بازم جرات نکردم به نیلا چیزی بگم تا اینکه خاله هاش اومدن و بردنش بیمارستان  ما هم با بچه ها هماهنگ کردیم و رفتیم دیدنش  یه پسمریه ناز و شیرین باز هم خدا رو شکر بخاطر این ...
26 اسفند 1392

اینم عکسای پسمریه من

چیزی شده؟؟؟؟؟؟ دارم پفک میخورم......     ااااین کلاه                                                                                   که سرم کار دست مامان هنگامه   تی فدا............    ...
24 اسفند 1392

تولد پسمریه من

خدا رو شکر با یه هفته تاخیر همه چیز جفت وجور شدو یه تولد خوب برای پسمری گرفتیم چون لباس پسمری لیمویی بود تصمیم گرفتیم که من وبابایی هم لباس لیمویی بپوشیم ...........همه چیز خوب وعالی بود از همه وزحمت هایی که کشیدند ممنونیم مخصوصا (((((مامان فاطمه گلم و بابای مهربونم)))))........... ......       ...
24 اسفند 1392