مراسم لیلا
پسمری مریض بود و من هم کلافه بودم و دو دل که مراسم رو بر یانه خیلی خیلی تو فشار بودم آآآآخه برای این مراسم کلی خوشحال بودم همش میترسیدم که بابایی بگه نمیریم از صبح همه کارهارو انجام دادم خیالم راحت بود که مامان و بابا علی هم هستن و پسمری با بابا علی خیلی دوسته داروهاشو دادم و با زور خوابوندمش تا بابایی اومد من حاضر بودم و بابایی هم حاضر بود که یه دفعه بیدار شدی اونم چه بیدار شدنی اصلا آروم نمیشدی و همش گریه میکردی .بابایی بردت بیرون تا ساکت بشی ولی صدای گریه ات میومد مونده بودم چکار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نژلا زنگید و خیلی وقت بود که اونجا بود ولی ماهنوز دنبال بابا علی هم نرفته بودیم...واقعا مثل دیوانه ها بودم دوست داشتم فقط داد بزنم آآخه .......
نویسنده :
مامان وبابا
15:40



