امیر مهدیامیر مهدی، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 27 روز سن داره

امیر مهدی دردونه مامانی وبابایی

ببین

 ((((چه خبره)))))  دندونیه حلما جونیه........  اینم خاله هلاله با عمو و حلما جونی.....    اینم خانوم گل که خسته شده و خوابیده...قربونت بره خاله. ...
12 مرداد 1393

پسمرکوچولو موچولوی من....

   کاش میدونستم که دنبال چی میگردی تا بهت کمک کنم عزیزترینم......  پسمری در حال نقاشی کردن.....  در حال نق زدن......  خود شیفتگی رو داری......  لختشم قشنگه.....  کاش همش بخندی خمشزه ی من .....  پسمری در حالی که از خروس میترسه...  پسمری در حال ارتباط برقرار کردن با خروس...  پسمری عاشق خوردن کلوچه کاشانه و انقدر دوست داره که وقتی منم میخوام بخورم میاد ازم میگیره  پسرم در حال بازی با بابایی حامد... ...
12 مرداد 1393

ماه رمضان

ماه رمضان سال 93 هم گذشت اولش یه جورایی کم آورده بودم ولی بعد بهتر شد ......سعی میکردم با پسمری بعدازظهرها بخوابم تا کم نیارم بعد هم سر گرم بدنیا اومدن محمد و افطاریها و چیدن سفره افطارو سحر و شب های قدر گذشت........
12 مرداد 1393

بدنیا اومدن محمد

نی نی  دوم عمه حانا هم بدنیا اومد اونم تو ماه مبارک .خیلی شبیه علی کوچولو ولی عمه حانا رو خیلی اذیت میکنه مثله پسمری من همش گریه میکنه و آروم نمیشه ......   ...
12 مرداد 1393

پسمر مهربونه من

خدا رو شکر میکنم که پسمریه من داره بزرگ میشه و خواسته هاشو با نق نق و اشاره نشون میده و مامانشو صدا میکنه ((مامایی))به بابا حامد هم میگه((بابایی)) و مثله مامانیش عاشق گردش و خوش گذرونیه و از خواب بیزاره.بعضی وقت ها که از خونه خسته میشه جوراباشو میاره وبعد کفشاشو وقتی پاش میکنم میره پشت در و میکوبه به در میگه((بابایی دد)).وقتی دعواش میکنم بغض میکنه و محکم میکوبه تو صورتم که چرا دعوام کردی  .وقتی با بچه های عمه ها  جمع هستند اصلا اهمیتی به جمع نمیده وحتی وقتی دعواشون میشه سر اسباب بازی فوری اسباب بازی رو میده و میخنده و برای خودش دست میزنه و اگه هم کارشون بالا بگیره منجربه کتک کاری بشه با خنده حلش میکنه  اصلا اهل کتک کاری و خشون...
12 مرداد 1393

عکسای قندوعسله مامانی وبابایی

   عزیز دل مامان در حال ماشین بازی...   پسمری ما مثله مامانی عاشق نون بربریه........   این استخر توپ رو عمه حمیده برات خریده...ولی چون خیلی دردسر داشت جمعش کردم .  یه جورایی مثله مامانی هنگامه یا همش نق میزنی یا در حاله گریه ای.........  عاشق گریه هاتم چون خیلی خوردنی میشی....  اااااااای جووووووونمممممم.....   ......................  وقتی بابایی از سر کار میاد هرجور که هست باید بری تو بغلش.......  عاشق آشپز خونه ای و ساعتها توش سرگرمی.......  تا میخوای ازجا بلند شی میگی ((((یا علی))))....    این جا هم منتظر بابایی هستیم تا ...
1 تير 1393

یه سفر کوتاه ولی شیرین

بابایی براش یه سفر کاری جور شد اونم به اااااصفهااااان.من از این موضوع خیلی خوشحال بودم آخه بعداز چند وقت یه مسافرت اونم با بابایی و پسمری خیلی خوب بود .ما قراربود ساعت 4 حرکت کنیم که نشد پسمریاز ساعت 2 بیدار شدو هی گریه کردو نگذاشت بابایی هم بخوابه تا کارهارو جفت و جور کردیم ساعت 4 بود وای همه جا شلوغ پلوغ بود همه مسیرها به سمت حرم مطهر بسته بود دیگه بابایی کلافه شده بود تا خلاصه راهی پیدا شدو از اون همه شلوغی خلاص شدیم .وسطای راه بابایی زد کنار تا استراحت کنه ولی مگه پسمری گذاشت  . از اونجایی که هم من و هم بابایی گرسنه بودبه پیشنهاد من صبحانه رفتیم ××مارال ستاره××که خدایی صبحانه هاش حرف نداره من که عاشقشم با ای...
26 خرداد 1393

روز پدر

شنبه بابایی با عمه حمیده هماهنگ کردن که دور هم جمع شیم و کادو روز پدر رو هم بدیم چون سه شنبه پدر و مادر بابایی جایی دعوت داشتند و نبودن خلاصه شنبه بابایی آمد دنبلمون و آمدیم خونه و کارامون رو انجام دادیم و رفتیم خونه بابا بزرگت  علی کوچولو هم اونجا بود خیلی جالب بود که علی و یوسف با هم بازی میکردند ولی پسمریه من با فاصله از اونا سرگرم ور رفتن با میز تلویزیون بود هی بابایی صدات میزد و بازم اهمیتی نمیدادی خلاصه به غیر اون شب ما شب عید هم به دیدن بابای بابا حامد رفتیم ...... روز عید هم از صبح بابایی با پسر گلش بازی کرد و من بیشتر از همیشه خوابیدم و یه صبحانه ی توپ خوردیم و به اصراربابایی تو گرما رفتیم بیرون میخواست برای پسر گلش خرید کنه بع...
28 ارديبهشت 1393

میلاد امام جواد(ع)

یه هفته قبل از میلاد یکی از دوستان قدیمی بهم اس داد و دعوتم کرد برای جشن .خیلی دوست داشتم که مامان فاطمه هم همراهم باشه خلاصه قرار شد که جمعه منو مامانه گلم به این مهمانی برویم  ولی از صبح جمعه مامانی حالش خوب نبود و حتی چندبار بیخیال مهمانی شدم  ولی مامانی با اینکه حالش خوب نبود وبخاطر من میگفت میریم و خلاصه کم کم حاضر شدیم و من و پسمری و مامان فاطمه رفتیم سالن نزدیک خونه مامانی بود خیلی هم خوب بود و خوش گذشت فقط طبق معمول پسمری اذیت میکرد و حتی سرش خورد به صندلی و بدجوری کبود شد تا یه هفته جاش موند .بابایی که دو ساعت دمه در سالن منتظر ما موند خوابش برده بود.   ...
28 ارديبهشت 1393

روز زن با دوستان و خاله هلاله

چند روز پیش با دوستانم هماهنگ کردم که بیایند خونه ما....اول قرار سه شنبه بود ولی نژلا جون مرخصی نداشت کنسل شد و قرارشد روز یک شنبه که مصادف بود با روز زن.سعی کردم روز قبل کار هام رو انجام دادم .از صبح بلند شدم و بعداز صبحانه خوردن ((مامان هنگی عاشق صبحانه خوردن وتحته هیچ شرایطی خوردن صبحانه ترک نمیشه)) به مامان فاطمه زنگیدم و تبریک گفتم  به مامانه بابایی هم زنگیدم بعد خاله هلاله زنگید و منم دعوتش کردم که بیاد خونمون  و دوستای گلم آمدن و منو خیلی خیلی خوشحال کردند و خاله هلاله هم سر ناهار رسید و درکنار هم یه روز خوب وشادی رو داشتیم و ضمنا جا داره که از دوستای مهربونم تشکر کنم که خیلی خیلی منو شرمنده کردند...بعداز رفتن دوست...
1 ارديبهشت 1393