امیر مهدیامیر مهدی، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره

امیر مهدی دردونه مامانی وبابایی

پسمر خجالتیه من

پسمریه من خیلی خجالتیه و هرکجا میریم اون تو بغل مامان و یا بابایش میمونه واگر کسی نزدیکش بشه گریه میکنه  و دیگه ساکت کردنش راحت نیست البته اینو بگم که مامان هنگی هم خیلی خجالتی بود وجالبتر اینکه بابایی هم بنا بر گفته مامان جونت خیلی خجالتی بوده و هر وقت به مهمونی میرفتند بابایی پشت مادرش قایم میشده!!!!!!!!!!البته تا یخت آب شه زیاد طول نمیکشه و شروع میکنی به شیطونی همه چیز رو بهم میریزی وکلا عاشق سیم برق و تلفن و دیگه آشپز خونه هستی وگاهی هم از صدای نق زدنت متوجه میشم که دوباره به پرده آشپز خونه گیر کردی .دیگه برات بگم از موقع خوابت وقتی برات لالایی میگم تو هم پابه پای من میخونی تا خوابت ببره و از غذا خوردنت بگم که خیلی منو نگران کرده ...
24 اسفند 1392

میلاد عشق

چقدر زود گذشت انگار همین دیروز بود که برای تعیین روز بدنیا آمدنت با دکتر حرف میزدم دکتر تا گوشی رو گذاشت از نگاش فهمیدم که خبریه  وای چی بگم  4-3 بار سونو کردم و خبری نشد  بابا حامد مغازه شیرین عسل  رو خالی کرد برام کلی شکلات خرید خوردم وباز خبری نشد چه شبی بود من و مامان فاطمه و خانوادم خواب نداشتیم .............تا بدنیا اومدنت بعد هم زردی لعنتی  بد و بدتر با هم خستگی زایمان به تنم موند دیگه از گرررررررررررییییییییییهههههههات که نگو...............بیخیال ا                           &n...
5 اسفند 1392

یه روز خوب با دوستان مامان

خلاصه بعداز چندبار برنامه ریزی برای دیدن هم  و کنسل شدنش  اینبار نژلا جون همچی رو اکی کردو برنامه برای روز 5شنبه شد .هوا برفی بود بابا حامد هی منصرفم میکرد ولی من خیلی وقت بود که دوستانم رو ندیدم  اصرار منو دید بی خیال شد از شب قبل اومدم خونه مامان فاطمه  ساعت 11.30 با لیلا قرار گذاشتم که اونم بد قولی کرد و من با پسمری و بابایی رفتیم بابایی منو رسوند و خودش رفت سر کار ....چی بگم از پسمری خیلی غریبی میکرد اعصابم رو بهم ریخت تا سر سفره روی شونه های مامان نژلا جون خوابش برد  تا خوابید خونه آروم شد ما با خیاله راحت اناهار خوردیم بیدار که شد به پیشنهاد من با بچه ها رفتیم به پاساژ پردیس زندگی که چند قدمیه  خونه دوستمو...
5 اسفند 1392

دوباره مریضی ..........

چی بگم  ده روزی میشه پسمریه من مریضه و انگار نمی خواد خوب شه .........یه دو سه روزی بود که سرفه های بدی میکرد و من اهمیتی ندادم تا اینکه با بابایی بردیمت دکتر گوش و حلق و بینی که اونم با کلی دارو اونم از نوعه قوی بهتر نشدی تا اینکه متوجه شدم سخت نفس میکشی با بابایی بردیمت دکتر نزدیکه خونمون که تعریفشو خیلی شنیدم......بعداز معاینه پسمری  گفت که گوشش عفونت کرده و ممکنه گلو دردشم حساسیت باشه و آمپول نوشت که من به شدت عصبانی شدم و گفتم نه ...................خلاصه برای پسمری دارو هایی نوشت که به گفته ی خود دکتر نایاب بود وبابایی من ترسو رو با پسمری توی درمانگاه تنها گذاشت حالا از شانس من مورد تصادفی آوردند اونم خانم ........پسمری هم بی...
28 دی 1392

تصاویری زیبا از پسمریه من...

 حالا راضی شدی؟؟مامان خوبه مامان !!!!!!         آهان بخندم آره   بخونم ......    چی بازم بگو  چی؟؟؟؟؟؟    چی گفتی مامانی؟؟؟    من دارم از حقوقم دفاع میکنم همین......      اصلا با همتون قهرم......         پس.....        بگو طاقتشو دارم هووم اومده؟؟؟؟؟؟؟؟.......................               ...
21 دی 1392

دندونیه یوسف

پنج شنبه  شب بود که عمه حمیده  به گوشیم زنگیدو برای فردا دعوتمون کرد برای آش دندونیه یوسف کوچولو .............صبح زود بابایی رفت برامون نون خرید و بعداز صبحانه رفتیم خرید و بعدحاضر شدیم و رفتیم خونه عمه همه مهموناش آمدند بابا بزرگ و مامان بزرگت و علی کوچولو هم اونجا بودند .یوسف شب قبلش تب کرده بودو حال نداشت  همش تبش بالا میرفت وعمه خیلی نگران بود بهر حال مراسم تمام شد و دایی بابایی هم آمدند و بعد با هم برگشتیم خونه البته دایی بابایی رفت خونه مامان بزرگ.....     ...
21 دی 1392

روز تولد دخملی(خاله ریزه)

واقعا سرم هوو آوردید!!!!!!!!!!!!             تا صبح خوابم نبرد خیلی استرس داشتم ،صبح داشتن میرفتن بیدار شدم و هلاله رو بدرقه کردم.و منتظر خبر شدم دلم طاقت نیوورد و زنگیدم هنوز دکترش نیامده بود یه جوری خودمو سر گرم کردم و دوباره زنگیدم مامان فاطمه بهم تبریک گفتو کلی از دخملی تعریف کرد دلم آب شد من مامور شدم تا به بقیه خبر بدم  ،،،فرشته ی نازه ما در٩٢/٩/٢ بدنیا آمد...با خاله هانیه هماهنگ کردیم تا زود بریم،منم هی زنگ می زدم بابایی که زود بیاد اونم آخرش ........  بابایی که آمد پسمری رو گذاشتم پیشش با رهام،با خاله هانیه رفتیم گل و شیرینی خریدیم و آمدیم و حاضر شدیم و رفتی...
21 دی 1392

تولد رهام جون وشب یلدا 92

  امسال شب یلدا و تولد آقا رهام رو ادغام کردیم و یه پنج شبه شب خوبی داشتیم که همه خونه خاله هانیه جمع بودیم  و خیلی هم خوش گذشت با اینکه پسمریه من از دو شب قبلش تب کرده بودو مامانشو خیلی اذیت کرد ولی اون شب پسمر خوبی بود و فقط بابایشو اذیت کرد چون مامان در معرضه دیدش نبود ........خاله هانیه برای شب یلدا عروسکهای بافتنی برای بچه ها تهیه کرده بود که خیلی هم قشنگ بود(دست خاله و شوهر خاله و رهام جونم که خیلی دوستش دارم درد نکنه) خلاصه اون شب خیلی خوش گذشت رهام جونم ان شا الله تولد صد سالگیت............       ...
21 دی 1392

روزهای سخت برای من

دو هفته شده بود که به خونه مامان فاطمه نرفتیم دارم  کم میارم ،آخه هم نوژا مریضه هم هلاله هم بابا علی منم بخاطر اینکه یه موقع بیماریشون به پسمر نازم سرایت نکنه ،خلاصه که بابایی از من بدتره به همه میگه اصلا سابقه نداشته که ما دو هفته به خونه مامان فاطمه نریم،حتی پنج شنبه هم نرفتیم ،همه بودند  .......... صبح جمعه بابایی برامون کله پاچه خرید منم خوردم و دوباره خوابیدم و همین باعث شد که مامانت  بابایی داشت سکته میکرد حالم خیلی بد بود، به حدی رسیده بودم که نمیتونستم از جام بلند شم و حریف بابایی هم نشدم و مجبورم کرد که بریم خونه مامان فاطمه، بیچاره مامان استرسه فردا رو داشت .............وقتی رسیدم به خونه مامانی انگار خوب شدم ، وانگا...
4 آذر 1392