امیر مهدیامیر مهدی، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره

امیر مهدی دردونه مامانی وبابایی

تصاویر زیبا از پسمری

          من سلطانه عمو پورنگ میخوام...... من سلطانه عمو پورنگ میخوام .... چی میگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کیک تولد مامان فاطمه............. کیک تولد مامان بابایی.(آخه مامان فاطمه سه روز بزرگتراز مامانه بابایی)........ شوخی نکن مامان واگرنه ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!! واگرنه...میرم قایم میشم که نتونی پیدام کنی!!!!!!!!!!!!! بازم قایم بشم؟؟؟؟؟؟؟ ............................ خرجم زیاد شده دارم !!!!!!!!!!!!!! نگاه داره؟؟؟؟؟دارم به عروسکم شیر میدم........ فکرکنم دارم میرم بیرون......... همچی آرومه...... آره آرومه عزیزم.خیالت راحت.بوس بوس......... &...
19 آبان 1392

آتلیه

ابعداز واکسن شش ماهگیت تصمیم گرفتیم که پسمری رو به آتلیه ببریم ولی هر دفعه کاری پیش میمد وکنسل میکردیم خلاصه قرار بر این شد که جمعه صبح بریم دمه خونه عمه حمیده واز اونجا با هم بریم به  آتلیه،صبح زود بابایی منو بیدار کردو با هم صبحانه رو خوردیم وراهی شدیم ،،،رسیدیم خونه عمه یه چند دقیقه  نشستیم وبعد رفتیم ،حدس شو میزدم هی گریه کردی ونگذاشتی لباس تنت کنم وتا بابایی حاضر شد با پسمری عکس بگیره خوابت برد بابایی شدوبعداز اتمام کار برگشتیم خونه عمه وناهارو اونجا بودیم بعد به پیشنهاد بابایی یوسف رفتیم دماوند خونه عموی یوسف وشام اونجا بودیم یه خونه باغ زیبا برای آخر هفته همه اعضای خانواده بود که خیلی هم سرد بود .پسمری خوابیدو ما شام رو خو...
18 آبان 1392

آبگوشت نخود

بابایی هوس آبگوشت نخود که یه غذای کاشونی کردو بعد زنگید تا مامانی درست کنه وقرار شد یک شنبه بریم خونه بابا بزرگت .ما که رفتیم علی کوچولو هم اونجا بود مامان وباباش رفته بودند براش خرید کنند،،خیلی بیقراری میکرد تا مامانش اومد بعد هم سفره شام چیده شد. وای چی بگم عالی بود اگر..........وسط غذا عمه حانیه خندیدو گفت هنگامه امیر مهدی  خرابکاری کرده گفتم نه صبح کارشو کرده وبعد با شک نگاه کردم دیدم بله تمام لباسهای من.....................فوری با کمک بابایی اوردمت خونه وعوضت کردم و دوباره رفتیم انور ولی دیگه سفره شام رو جمع کرده بودند ................. مامانی چرا گفتی من چیکار کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟       ...
18 آبان 1392

اولین عید غدیر پسمری

از یه هفته قبل کارارو شروع کردم تمیزی خونه خرید آخه هر سال خانواده ی من به دیدن بابایی میایند و امسال هم مثل هر سال  نبود چون من یه سید کوچولو داشتم..همه کارارو با کمکه بابایی انجام دادیم  و قرار بود میهمانی ما ظهر باشه ولی چون به شوهر خاله من مرخصی ندادند میهمانی افتاد شب ،،بیچاره خاله هانیه و رهام و بابایش از صبح آمدند کمک من و خدایی اگه خاله هانیه نبود نمی دونستم چیکار کنم؟؟؟؟؟؟ ..... میهمانهای ما آمدند و مامان گلم مثل هر دفعه ما رو شرمنده کردند و بخاطر اینکه اولین عید پسمری بود برای پسمری یه کیک بزرگ خریده بودندو بقیه هم برای پسمری کادو خریده بودند  و کلی شیرینی و شکلات  ..........بعداز شام مراسم کیک و عکس با بچه ها و...
18 آبان 1392

مامانه هنرمند

پسمری اینو بدون که مامانی از اون بچگی عاشقه کاردستی و کارهای هنری بود ولی .........الان هم اگه وقت کنم  یه کارایی میکنم.   ...
18 آبان 1392

محرم

 پارسال که تو شکمم بودی دوست داشتم به مراسم  شیرخوران علی اصغر بروم  ولی امسال هر کاری کردم جور نشد ومجبور شدم تو خونه چند تا ازت عکس بگیرم....اما هر سال با خانواده ی بابایی به کاشان میرویم  و از عزاداریه باشکوه کاشان فیض میبریم ولی امسال بابایی خیلی سرش شلوغه و کلی کار داره.   قربونت برم خیلی خوشگل شدی........ ...
18 آبان 1392

مسافر کوچولوی ما

خانواده ی ما منتظره یه نی نی ،،،نی نی خاله هلاله رو میگم چیزی دیگه نمونده تا دخمله ناز ما بدنیا بیاد کم کم  شماره معکوس شروع شده....ما دعا میکنیم که دخمله خاله هلاله صحیح وسالم و مثل خودش ناز و تپلی باشه و ضمنا زیاد گریه نکنه واگرنه ...........   ...
18 آبان 1392

چه تلخ بود اون شب ................

از صبح بابایی حامد هی پیگیر بود تا من ساکا رو حاضر کنم و وسایله پسمری رو بچینم ولی آنقدر کار داشتم که نگو .........سر ظهر وقتی به بابایی گفتم که هنوز وسایل رو حاضر نکردم عصبانی شد.........هر کاری میکردم جور در نمیومد نمی دونم چرا!!!!!!!!!تا این بابایی از سر کار آمدو بردیمت حمام و خوابت کردم و شام رو خوردیم و با هم وسایل رو حاضر کردیم و قرار بود ساعت حرکت رو بابایی یوسف خبر بده،داشتیم چایی میخوردیم و در مورد عروسی صحبت میکردیم باب حامد گفت امروز هر وقت با بابایی یوسف تماس گرفتم سر شلوغ بود و وقت صحبت کردن نداشت  و خیلی خوشحال بود (آخه عروسیه دوست قدیمی وچندین سالش بود) و در همین حین بابایی یوسف زنگید هنوز چند کلمه ای صحبت نکرده بودند که ...
17 آبان 1392

زندگی من و تو وبابایی در یک روز

هر روز که میگذره بیشتر بهت عادت میکنم بیشتر وبیشتر وابستت میشم،،،روز من و پسمری از ساعت ٨/٣٠-٨ آغاز میشه پسمری بیدار میشه با صدای بازی کردنش منم بیدار میشم و خرابکاری میکنه و بعد از اینکه شستمش بهش صبحانه  میدم و بعد هم دوتامون پای تلویزیون هستیم تا موقع ناهار البته بعضی وقتها پسمری تا موقع ناهارش یه چرتی میزنه اونم خیلی کوتاه که من به هیچ کاریم تو این فاصله نمیرسم و بعد از ناهار  هی بازی ،بغل و و گاهی هم میخوابونمش تا به کارهایم برسم بیدار که شدمیذارمش تو روروئک تا بابایی برسه که بیشتر اوقات  تو ترافیک میمونه  و دیر میاد دقیقا بعداز تمام شدن کاسه صبر من ،، و وقتی میاد  کمی با پسمری بازی میکنه و دوباره روروئک بی...
23 شهريور 1392