واکسن شش ماهگی
طبق معمول مامانه ترسوت جرات نکرد باهات بیاد دوباره زحمتت افتاد گردن مامان فاطمه وبابایی که صبح زود بردنت و یک ساعت بعد برگشتند با اینکه اولین نفر بودند،خدا رو شکر تب نکردی منم تا بابایی آمد گفتم بریم خونه چون خستگی رو می شد تو چشمای مامان فاطمه دید ومن ترجیح دادم بیام و خدا رو شکر همه چی بخیر گذشت و شب بعدش رفتیم خونه مادربزرگت وهمه بودند خیلی هم خوش گذشت کلی بابایی یوسف باهات بازی کردو خستت کرد. قربونت بره مامانت ...
نویسنده :
مامان وبابا
15:05











