امیر مهدیامیر مهدی، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره

امیر مهدی دردونه مامانی وبابایی

افطاری

روزای آخر ماه مبارک بود که بابایی زنگید گفت عمه حمیده هماهنگ کرد فردا افطاربریم خونه عمه معصوم . من صبح زود با بابایی اومد خونه مامانم تا برای اذیت نشه.خلاصه نزدیک ظهربود که بابایی زنگید که عمه حمیده نمیاد برای یکی از فامیلای شوهرش یه اتفاقی افتاده که نمیتونن بیان میخوای ماهم نریم ؟؟؟؟؟؟؟ هرجورفکر کردم دلم راضی نشد که کنسلش کنم .بابایی که از سرکار اومد کمی استراحت کردو راهی خونه عمه جون شدیم جالب اینکه بابایی راه رو اشتباه رفت ودرست یک ربع به اذان رسیدیم خونه عمه.وای چه سفره ای چیده بود عمه با دختر گلش زینب  با اینکه روم نمیشد ولی خیلی خیلی خوردم بابای خونه هم برای برادرزاده های عمه جون سنگ تموم گذاشته بود خیلی خوب بود و جای عمه حمیده ...
18 شهريور 1393

شیر

الان حدودا دو ماهی میشه که پسمری دیگه شیر خشک نمیخوره و بجاش شیر گاو میخوره .دیگه اصلا لب به شیرخشکش نمیزنه و مجبورم من اون آپتامیل نصفه رو تمامش کنم  دکتر گفت که بهتر شیرخشکش رو بخوره ولی پسمری دیگه علاقه ای به خوردنش نداره و مامان هنگی از چاله افتاد به چاه.......چرا؟؟؟؟؟؟چون ازآب جوش و سرد و شیر خشک و تبدیل شده به نصفه شب به سر یخچال /شیر داغ کن/ گاز /ولرم/ وزمانش هم طولانیتره که وسط راه آشپزخونه میبینم پسری با گریه اومده و هیچ جوره ساکت نمیشه و باید دوباره لالایی بخونم بذارمت رو پا و تازه اگه خوابت عمیق بشه شانس اوردم وگرنه  دوست دارم یه عالمه هرچی بگم بازم کمه ...
12 مرداد 1393

ببین

 ((((چه خبره)))))  دندونیه حلما جونیه........  اینم خاله هلاله با عمو و حلما جونی.....    اینم خانوم گل که خسته شده و خوابیده...قربونت بره خاله. ...
12 مرداد 1393

پسمرکوچولو موچولوی من....

   کاش میدونستم که دنبال چی میگردی تا بهت کمک کنم عزیزترینم......  پسمری در حال نقاشی کردن.....  در حال نق زدن......  خود شیفتگی رو داری......  لختشم قشنگه.....  کاش همش بخندی خمشزه ی من .....  پسمری در حالی که از خروس میترسه...  پسمری در حال ارتباط برقرار کردن با خروس...  پسمری عاشق خوردن کلوچه کاشانه و انقدر دوست داره که وقتی منم میخوام بخورم میاد ازم میگیره  پسرم در حال بازی با بابایی حامد... ...
12 مرداد 1393

ماه رمضان

ماه رمضان سال 93 هم گذشت اولش یه جورایی کم آورده بودم ولی بعد بهتر شد ......سعی میکردم با پسمری بعدازظهرها بخوابم تا کم نیارم بعد هم سر گرم بدنیا اومدن محمد و افطاریها و چیدن سفره افطارو سحر و شب های قدر گذشت........
12 مرداد 1393

بدنیا اومدن محمد

نی نی  دوم عمه حانا هم بدنیا اومد اونم تو ماه مبارک .خیلی شبیه علی کوچولو ولی عمه حانا رو خیلی اذیت میکنه مثله پسمری من همش گریه میکنه و آروم نمیشه ......   ...
12 مرداد 1393

پسمر مهربونه من

خدا رو شکر میکنم که پسمریه من داره بزرگ میشه و خواسته هاشو با نق نق و اشاره نشون میده و مامانشو صدا میکنه ((مامایی))به بابا حامد هم میگه((بابایی)) و مثله مامانیش عاشق گردش و خوش گذرونیه و از خواب بیزاره.بعضی وقت ها که از خونه خسته میشه جوراباشو میاره وبعد کفشاشو وقتی پاش میکنم میره پشت در و میکوبه به در میگه((بابایی دد)).وقتی دعواش میکنم بغض میکنه و محکم میکوبه تو صورتم که چرا دعوام کردی  .وقتی با بچه های عمه ها  جمع هستند اصلا اهمیتی به جمع نمیده وحتی وقتی دعواشون میشه سر اسباب بازی فوری اسباب بازی رو میده و میخنده و برای خودش دست میزنه و اگه هم کارشون بالا بگیره منجربه کتک کاری بشه با خنده حلش میکنه  اصلا اهل کتک کاری و خشون...
12 مرداد 1393

عکسای قندوعسله مامانی وبابایی

   عزیز دل مامان در حال ماشین بازی...   پسمری ما مثله مامانی عاشق نون بربریه........   این استخر توپ رو عمه حمیده برات خریده...ولی چون خیلی دردسر داشت جمعش کردم .  یه جورایی مثله مامانی هنگامه یا همش نق میزنی یا در حاله گریه ای.........  عاشق گریه هاتم چون خیلی خوردنی میشی....  اااااااای جووووووونمممممم.....   ......................  وقتی بابایی از سر کار میاد هرجور که هست باید بری تو بغلش.......  عاشق آشپز خونه ای و ساعتها توش سرگرمی.......  تا میخوای ازجا بلند شی میگی ((((یا علی))))....    این جا هم منتظر بابایی هستیم تا ...
1 تير 1393

یه سفر کوتاه ولی شیرین

بابایی براش یه سفر کاری جور شد اونم به اااااصفهااااان.من از این موضوع خیلی خوشحال بودم آخه بعداز چند وقت یه مسافرت اونم با بابایی و پسمری خیلی خوب بود .ما قراربود ساعت 4 حرکت کنیم که نشد پسمریاز ساعت 2 بیدار شدو هی گریه کردو نگذاشت بابایی هم بخوابه تا کارهارو جفت و جور کردیم ساعت 4 بود وای همه جا شلوغ پلوغ بود همه مسیرها به سمت حرم مطهر بسته بود دیگه بابایی کلافه شده بود تا خلاصه راهی پیدا شدو از اون همه شلوغی خلاص شدیم .وسطای راه بابایی زد کنار تا استراحت کنه ولی مگه پسمری گذاشت  . از اونجایی که هم من و هم بابایی گرسنه بودبه پیشنهاد من صبحانه رفتیم ××مارال ستاره××که خدایی صبحانه هاش حرف نداره من که عاشقشم با ای...
26 خرداد 1393