افطاری
روزای آخر ماه مبارک بود که بابایی زنگید گفت عمه حمیده هماهنگ کرد فردا افطاربریم خونه عمه معصوم . من صبح زود با بابایی اومد خونه مامانم تا برای اذیت نشه.خلاصه نزدیک ظهربود که بابایی زنگید که عمه حمیده نمیاد برای یکی از فامیلای شوهرش یه اتفاقی افتاده که نمیتونن بیان میخوای ماهم نریم ؟؟؟؟؟؟؟ هرجورفکر کردم دلم راضی نشد که کنسلش کنم .بابایی که از سرکار اومد کمی استراحت کردو راهی خونه عمه جون شدیم جالب اینکه بابایی راه رو اشتباه رفت ودرست یک ربع به اذان رسیدیم خونه عمه.وای چه سفره ای چیده بود عمه با دختر گلش زینب با اینکه روم نمیشد ولی خیلی خیلی خوردم بابای خونه هم برای برادرزاده های عمه جون سنگ تموم گذاشته بود خیلی خوب بود و جای عمه حمیده ...
نویسنده :
مامان وبابا
15:52









