امیر مهدیامیر مهدی، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره

امیر مهدی دردونه مامانی وبابایی

روز پدر

شنبه بابایی با عمه حمیده هماهنگ کردن که دور هم جمع شیم و کادو روز پدر رو هم بدیم چون سه شنبه پدر و مادر بابایی جایی دعوت داشتند و نبودن خلاصه شنبه بابایی آمد دنبلمون و آمدیم خونه و کارامون رو انجام دادیم و رفتیم خونه بابا بزرگت  علی کوچولو هم اونجا بود خیلی جالب بود که علی و یوسف با هم بازی میکردند ولی پسمریه من با فاصله از اونا سرگرم ور رفتن با میز تلویزیون بود هی بابایی صدات میزد و بازم اهمیتی نمیدادی خلاصه به غیر اون شب ما شب عید هم به دیدن بابای بابا حامد رفتیم ...... روز عید هم از صبح بابایی با پسر گلش بازی کرد و من بیشتر از همیشه خوابیدم و یه صبحانه ی توپ خوردیم و به اصراربابایی تو گرما رفتیم بیرون میخواست برای پسر گلش خرید کنه بع...
28 ارديبهشت 1393

میلاد امام جواد(ع)

یه هفته قبل از میلاد یکی از دوستان قدیمی بهم اس داد و دعوتم کرد برای جشن .خیلی دوست داشتم که مامان فاطمه هم همراهم باشه خلاصه قرار شد که جمعه منو مامانه گلم به این مهمانی برویم  ولی از صبح جمعه مامانی حالش خوب نبود و حتی چندبار بیخیال مهمانی شدم  ولی مامانی با اینکه حالش خوب نبود وبخاطر من میگفت میریم و خلاصه کم کم حاضر شدیم و من و پسمری و مامان فاطمه رفتیم سالن نزدیک خونه مامانی بود خیلی هم خوب بود و خوش گذشت فقط طبق معمول پسمری اذیت میکرد و حتی سرش خورد به صندلی و بدجوری کبود شد تا یه هفته جاش موند .بابایی که دو ساعت دمه در سالن منتظر ما موند خوابش برده بود.   ...
28 ارديبهشت 1393

روز زن با دوستان و خاله هلاله

چند روز پیش با دوستانم هماهنگ کردم که بیایند خونه ما....اول قرار سه شنبه بود ولی نژلا جون مرخصی نداشت کنسل شد و قرارشد روز یک شنبه که مصادف بود با روز زن.سعی کردم روز قبل کار هام رو انجام دادم .از صبح بلند شدم و بعداز صبحانه خوردن ((مامان هنگی عاشق صبحانه خوردن وتحته هیچ شرایطی خوردن صبحانه ترک نمیشه)) به مامان فاطمه زنگیدم و تبریک گفتم  به مامانه بابایی هم زنگیدم بعد خاله هلاله زنگید و منم دعوتش کردم که بیاد خونمون  و دوستای گلم آمدن و منو خیلی خیلی خوشحال کردند و خاله هلاله هم سر ناهار رسید و درکنار هم یه روز خوب وشادی رو داشتیم و ضمنا جا داره که از دوستای مهربونم تشکر کنم که خیلی خیلی منو شرمنده کردند...بعداز رفتن دوست...
1 ارديبهشت 1393

تولد مامانی هنگامه

                                                  مامانی هنگامه شما متولد ماه قشنگ فروردین ..........هر سال بابایی کادو تولد رو با سالگرد عقدمون ادغام می کنه ...امسال هم بابایی مثل هر سال با کادو یی زیبا  منو سورپرایز کردند ؟؟؟؟؟؟بابایی با اینکه چند ماه پیش برام گوشی خریده بود و خبر داشت که دل منو زده و از ایرادای بنی اسراییلی من !!!!!!متوجه شده بود که ...........(((((((&...
23 فروردين 1393

تعطیلات سال نو

چند روزی از تعطیلات گذشت و من تازه وقت کردم بیام و برات بنویسم . چند ساعت مونده بود به تحویل سال جدید که من به بابایی گیر دادم که بریم بیرون خلاصه وقتی رسیدیم به مراکز خرید از گفته ی خودم پشیمون شدم آنقدر شلوغ بود که نگو .......با این حال یه ساعتی دوری زدیم و ناهار رفتیم بیرون و بعد اومدیم خونه و من کارهای سفره هفت سین رو انجام  دادم و با هم منتظر تحویل سال شدیم ...................................... موقع تحویل سال با هم عکس انداختیم و بعد هم من تا ساعت2.30 نشستم پای تلویزیون برنامه شیکه دو فرزاد حسنی با همسرش آزاده نامداری وای .......خیلی جالب بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   بابا حامد ساکها رو آماده کرده بود و صبح زود بلند شدیم و بعداز...
18 فروردين 1393

سال نو با پسمر خودم.....

 یه هفته مونده به عید مامانی تازه خونه رو بهم ریخته البته خریدام رو انجام دادم و خیالم راحت شد و حالا تازه شروع کردم ....هنوز معلوم نیست که به بابایی هفت روز اول رو میدن یا هفت روز دوم با این حال رفتن به کاشان 100٪ و خیلی وقته که به کاشان نرفتیم و دلم برای فک وفامیل بابایی تنگ شده  یه چند روزی استراحت از زندگی .آشپزی.بشور و بپز آی حال میده همش از این خونه به اون خونه البته خدا کنه که پسمری بد اخلاقی نکنه.امیدوارم.................... ...
26 اسفند 1392