امیر مهدیامیر مهدی، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره

امیر مهدی دردونه مامانی وبابایی

کاشان

صبح زود بلند شدیم قرار شد شوهرعمه حانیه هم با ما بیاد . تو راه خدارو شکر اذیتم نکردی و زود هم رسیدیم جمعه شب مراسم ولیمه دایی بابایی حامد بود.خلاصه کلی شیطونی کردی بابچه ها پنج شنبه هم عمه حمیده اینا اومدن باهم پارک رفتیم /کلی شیطونی کردیدو باغ شاه رفتیم راستی اینو بگم که من بخاطر اینکه پسمری بد دارو بود و موفع دارو خوردن کلی منو اذیت میکردی منم یکی درمیون بهت داروهات رو میدادم و بابایی کلی بودو غرغر میکرد...مراسم ولیمه رو هم کوفتم کردی تمام مدت تو سالن دنبالت بودم و همش بدو بود میکردی..شنبه بعدازظهربا عمه حانیه و بچه هاش راهی خونه شدیم و تا رسیدیم به اصرار من شام پیتزا زدیم و بعد عمه اینا رفتن خونه خودشون ماهم اومدیم خونه خودمون .باید به ک...
10 آذر 1393

مراسم لیلا

پسمری مریض بود و من هم کلافه بودم و دو دل که مراسم رو بر یانه خیلی خیلی تو فشار بودم آآآآخه برای این مراسم کلی خوشحال بودم همش میترسیدم که بابایی بگه نمیریم از صبح همه کارهارو انجام دادم خیالم راحت بود که مامان و بابا علی هم هستن و پسمری با بابا علی خیلی دوسته داروهاشو دادم و با زور خوابوندمش تا بابایی اومد من حاضر بودم و بابایی هم حاضر بود که یه دفعه بیدار شدی اونم چه بیدار شدنی اصلا آروم نمیشدی و همش گریه میکردی .بابایی بردت بیرون تا ساکت بشی ولی صدای گریه ات میومد مونده بودم چکار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نژلا زنگید و خیلی وقت بود که اونجا بود ولی ماهنوز دنبال بابا علی هم نرفته بودیم...واقعا مثل دیوانه ها بودم دوست داشتم فقط داد بزنم آآخه .......
10 آذر 1393

عید غدیر

خدا رو شکر این عید غدیرهم عالی بود.امسال هم خواهرگلم هانیه زودتر اومد تا به من تو کارها کمک کنه و رهام و تیام سر پسمری رو گرم کردند تا من به کارام برسم بقیه خانواده هم تو ترافیک گیر کرده بودندو کلافه بودند آآآآآآآخه اتوبان خیلی شلوغ بود .فقط پسمری باتب کردن بی موقعش حالم رو گرفت .خوب بودو داشت با بچه ها بازی میکرد که متوجه گرمای بدنش شدم داشتم سکته میکردم  اااخه هی نق نق میکردو خوابش میومد بهش تب بردادم یه کم بهتر شدو بازی کرد مراسم کیک و کادو ها هم تمام شد ولی دوباره بی حال شد ......خیلی خیلی خسته بودم بابایی کمکم کردتا کمی خونه رو تمیز کردیم . فردا صبح بعداز صبحانه همش بی حال بودی ونق نق میکردی بابایی گفت ببریمت دکتر حسابی حالم گرفته ...
10 آذر 1393

مهمونای من

تولد دوست خوبم بودو ما هنوز همدیگررو ندیده بودیم قرار گذاشتیم که بیان خونه ما روز یکشنبه 23 شهریور خیلی خوشحال بودم از صبح همه کارهارو انجام دادم تا بیشتر کنار هم باشیم.دوستای گلم ساعت 12 رسیدندو باهم بودیم خیلی خوب بود خیلی با اینکه پسمری همش غریبی میکرد  و یه جورایی آویزونه من بود...   ...
10 آذر 1393

دیدار با دوستان گلم

بازم قرار گذاشتیم همدیگرو ببینیم این دفعه خونه لیلا....صبح با نژلا قرارگذاشتم اومد دمه خونه مامان فاطمه و بعد با آژانس رفتیم وای عالی بود خیلی حالم عوض شد کلی گفتیم و خندیدیم با نژلا جون لیلا جون سهیلا جون خواهر لیلا.ومامان مریم مامان گل و مهربون لیلا که هم دانشگاهی و هم کلاسیه من بود.. ولی چون به ترافیک میخوردیم من زود برگشتم و تو راه هم با راننده آژانس یه بحث کوچولو کردم برای اینکه من و پسمری تو تونل نیایش کباب شدیم اونوقت آقا کولرش خراب بود ااااااانقدر حرص خوردم که نگو بعد هم بابایی اومد دنبلمون و راهی خونه شدیم داشتم شام درست میکردم که برق هم رفت اصلا منومیگی داشتم از گرما و عصبانیت میترکیدم بهرحال گذشت حالا دوباره تااومدن همسرلیلا با...
18 شهريور 1393

شیرین زبونی های پسمری

اول بگم که پسمری منو به اسم کوچیک صدا میزنه و وقتی میگه مامانی که کارش گیر باشه یعنی وقتی نیاز شدیدی به بغل داره اونوقته که من میشم....مامایی/درغیر این صورت هندامه از صبح که بلند میشه از خواب یه بند میگه تا شب که میخواد بخوابه پشت سر هم هندامه هندامه هندامه.....منم از شنیدن اسمم  بابایی رو هم صدا میکنی ولی نه به اندازه من حامد .........عاشق بابا علی هستی و وقتی میبینیش بی خیال همه میشی از بغل بابا علی پایین نمیای و بهش آؤیزونی تا حدی که حرص همه رو در میاری شبا با بابا علی میری پارک و با هم هستید تا خسته بشی و بیاید خونه بعضی وقتها نمن باهاتون میام ولی چون باباعلی هست به من نگاه هم نمیکنی  تا بهت میگم به چیزی دست نزن اول میای میکو...
18 شهريور 1393

تولد نوژا جونی

نوژا جونی دخمل نازه من تولدت مبارک......                                                                   ان شاالله در زیر سایه مامانی و بابایی مهربونت همیشه سالم و موفق باشی..............................                  &nb...
18 شهريور 1393

پسمری و رهام

جمعه صبح بود که من به رهام پیشنهاد دادم بیاد خونه ما تا شنبه شب که من باید برمیگشتم خونه مامان فاطمه. بعداز کسب اجازه از مامان و باباییش راهی خونمون شدیم اول رفتیم پارک چیتگر یه کمی دور زدیم و بعد اومدیم خونه ناهارو هم به پیشنهاد آق رهام پیتزا زدیم و بعد هم وسرگرم بازی با هم شدن خدا رو شکرپسمری با بودن رهام اصلا طرف من هم نمیومد و با من کاری نداشت .برای شام خونه پدر بابایی دعوت داشتیم اول که رهام نمیومد و هی میگفت شمابرید من خونه شما هستم ولی با اصرار حامد راضی به اومدن شد..خانواده بابایی بادیدن رهام کلی خوشحال شدن و یاد خاطرات خواستگاری افتادن که با شیرین زبونی هاش خلاصه بعداز شام به اصرار رهام اومدیم خونه و بابایی حامد قول داد وقتی از سرک...
18 شهريور 1393

تولد بابایی حامد

امسال میخواستم برا بابایی و عمه تولد بگیرم که نشد و به یه تبریک بسنده کردم .برای بابایی هم قرارشد پنج شنبه خونه مامان فاطمه براش کیک بگیرم. وقتی بابایی اومد آنقدرخسته بود که نتونستیم بریم بیرون تا براش کادو بخریم وبعداز خوردن چایی رفت خوابید من و پسمری باهم بازی میکردیم که بابایی حامد زنگید که ما میایم اونجا .منم بابایی رو بیدار کردم تا اینکه بابایی جواد باعمه حانیه دوتا پسرای گلش و بابایی بچه ها اومدند و بعد متوجه شدم یه خبرایی هست کیک و کادو ........دستشون درد نکنه خیلی خیلی زحمت کشیدند بعداز رفتنشون فوری کارهارو انجام دادیمو راهی خونه مامانی شدیم وفرداش پنج شنبه وقتی بابای از سر کار اومد رفتیم براش خرید کردیم سر تا پا و تو مغازه هم موقع خ...
18 شهريور 1393