امیر مهدیامیر مهدی، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره

امیر مهدی دردونه مامانی وبابایی

دندونیه یوسف

پنج شنبه  شب بود که عمه حمیده  به گوشیم زنگیدو برای فردا دعوتمون کرد برای آش دندونیه یوسف کوچولو .............صبح زود بابایی رفت برامون نون خرید و بعداز صبحانه رفتیم خرید و بعدحاضر شدیم و رفتیم خونه عمه همه مهموناش آمدند بابا بزرگ و مامان بزرگت و علی کوچولو هم اونجا بودند .یوسف شب قبلش تب کرده بودو حال نداشت  همش تبش بالا میرفت وعمه خیلی نگران بود بهر حال مراسم تمام شد و دایی بابایی هم آمدند و بعد با هم برگشتیم خونه البته دایی بابایی رفت خونه مامان بزرگ.....     ...
21 دی 1392

روز تولد دخملی(خاله ریزه)

واقعا سرم هوو آوردید!!!!!!!!!!!!             تا صبح خوابم نبرد خیلی استرس داشتم ،صبح داشتن میرفتن بیدار شدم و هلاله رو بدرقه کردم.و منتظر خبر شدم دلم طاقت نیوورد و زنگیدم هنوز دکترش نیامده بود یه جوری خودمو سر گرم کردم و دوباره زنگیدم مامان فاطمه بهم تبریک گفتو کلی از دخملی تعریف کرد دلم آب شد من مامور شدم تا به بقیه خبر بدم  ،،،فرشته ی نازه ما در٩٢/٩/٢ بدنیا آمد...با خاله هانیه هماهنگ کردیم تا زود بریم،منم هی زنگ می زدم بابایی که زود بیاد اونم آخرش ........  بابایی که آمد پسمری رو گذاشتم پیشش با رهام،با خاله هانیه رفتیم گل و شیرینی خریدیم و آمدیم و حاضر شدیم و رفتی...
21 دی 1392

تولد رهام جون وشب یلدا 92

  امسال شب یلدا و تولد آقا رهام رو ادغام کردیم و یه پنج شبه شب خوبی داشتیم که همه خونه خاله هانیه جمع بودیم  و خیلی هم خوش گذشت با اینکه پسمریه من از دو شب قبلش تب کرده بودو مامانشو خیلی اذیت کرد ولی اون شب پسمر خوبی بود و فقط بابایشو اذیت کرد چون مامان در معرضه دیدش نبود ........خاله هانیه برای شب یلدا عروسکهای بافتنی برای بچه ها تهیه کرده بود که خیلی هم قشنگ بود(دست خاله و شوهر خاله و رهام جونم که خیلی دوستش دارم درد نکنه) خلاصه اون شب خیلی خوش گذشت رهام جونم ان شا الله تولد صد سالگیت............       ...
21 دی 1392

روزهای سخت برای من

دو هفته شده بود که به خونه مامان فاطمه نرفتیم دارم  کم میارم ،آخه هم نوژا مریضه هم هلاله هم بابا علی منم بخاطر اینکه یه موقع بیماریشون به پسمر نازم سرایت نکنه ،خلاصه که بابایی از من بدتره به همه میگه اصلا سابقه نداشته که ما دو هفته به خونه مامان فاطمه نریم،حتی پنج شنبه هم نرفتیم ،همه بودند  .......... صبح جمعه بابایی برامون کله پاچه خرید منم خوردم و دوباره خوابیدم و همین باعث شد که مامانت  بابایی داشت سکته میکرد حالم خیلی بد بود، به حدی رسیده بودم که نمیتونستم از جام بلند شم و حریف بابایی هم نشدم و مجبورم کرد که بریم خونه مامان فاطمه، بیچاره مامان استرسه فردا رو داشت .............وقتی رسیدم به خونه مامانی انگار خوب شدم ، وانگا...
4 آذر 1392

تصاویر زیبا از پسمری

          من سلطانه عمو پورنگ میخوام...... من سلطانه عمو پورنگ میخوام .... چی میگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کیک تولد مامان فاطمه............. کیک تولد مامان بابایی.(آخه مامان فاطمه سه روز بزرگتراز مامانه بابایی)........ شوخی نکن مامان واگرنه ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!! واگرنه...میرم قایم میشم که نتونی پیدام کنی!!!!!!!!!!!!! بازم قایم بشم؟؟؟؟؟؟؟ ............................ خرجم زیاد شده دارم !!!!!!!!!!!!!! نگاه داره؟؟؟؟؟دارم به عروسکم شیر میدم........ فکرکنم دارم میرم بیرون......... همچی آرومه...... آره آرومه عزیزم.خیالت راحت.بوس بوس......... &...
19 آبان 1392

آتلیه

ابعداز واکسن شش ماهگیت تصمیم گرفتیم که پسمری رو به آتلیه ببریم ولی هر دفعه کاری پیش میمد وکنسل میکردیم خلاصه قرار بر این شد که جمعه صبح بریم دمه خونه عمه حمیده واز اونجا با هم بریم به  آتلیه،صبح زود بابایی منو بیدار کردو با هم صبحانه رو خوردیم وراهی شدیم ،،،رسیدیم خونه عمه یه چند دقیقه  نشستیم وبعد رفتیم ،حدس شو میزدم هی گریه کردی ونگذاشتی لباس تنت کنم وتا بابایی حاضر شد با پسمری عکس بگیره خوابت برد بابایی شدوبعداز اتمام کار برگشتیم خونه عمه وناهارو اونجا بودیم بعد به پیشنهاد بابایی یوسف رفتیم دماوند خونه عموی یوسف وشام اونجا بودیم یه خونه باغ زیبا برای آخر هفته همه اعضای خانواده بود که خیلی هم سرد بود .پسمری خوابیدو ما شام رو خو...
18 آبان 1392

آبگوشت نخود

بابایی هوس آبگوشت نخود که یه غذای کاشونی کردو بعد زنگید تا مامانی درست کنه وقرار شد یک شنبه بریم خونه بابا بزرگت .ما که رفتیم علی کوچولو هم اونجا بود مامان وباباش رفته بودند براش خرید کنند،،خیلی بیقراری میکرد تا مامانش اومد بعد هم سفره شام چیده شد. وای چی بگم عالی بود اگر..........وسط غذا عمه حانیه خندیدو گفت هنگامه امیر مهدی  خرابکاری کرده گفتم نه صبح کارشو کرده وبعد با شک نگاه کردم دیدم بله تمام لباسهای من.....................فوری با کمک بابایی اوردمت خونه وعوضت کردم و دوباره رفتیم انور ولی دیگه سفره شام رو جمع کرده بودند ................. مامانی چرا گفتی من چیکار کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟       ...
18 آبان 1392