بله برون
بابایی بهم گفته بود ومن جدی نگرفتم تا اینکه متوجه شدم برای رفتن مصمم ،جمعه بود و روز قبلش هم رفته بودیم مهمونی عمه حمیده (عقیقه یوسف) خیلی خسته بودم ولی بابا از سر کارش زنگید که دارم می رم لباسارو بیارم تو هم میای؟؟؟حاضر شدم باهم رفتیم لباس بیاریم ،هیچ کدوم از لباسام اندازه نبود ومجبور شدم توی این گرما کت وشلوار بپوشم البته رفتن به بله برون هم مخصوص فامیلای درجه یک نه دیگه عروس عمو،به هر حال حاضر شدیم و رفتیم اونم چه رفتنی ؟؟؟؟؟احساس می کردم تو قعر جهنم هستم پسمری کلافه بود گریه می کرد منم گرمم بود نمی دونستم چکار کنم ؟؟خدا رو شکر حمیده آمد کمی آروم شدی واز خستگی و کلافگی خوابت بردو بعدهم تو ماشین به بابایی گفتم کولر وبزنه رو زیاد تاخنک شیم ...
نویسنده :
مامان وبابا
14:25










